هوای عاشقی ...
 

                  

 

 

غروب جمعه است ...

من و مریم  تو ماشین نشستیم ...

مقصد مشخص نیست اما هدفمون دورزدن و خوردن بستنی میوه ایی هستش ...

بی صدا و بدون هیچ حرفی نگاهمون به بیرونه ...

 صدای شر شر بارون و ضربات محکمی که به شیشه می خوره و صدای برف پاکن سمفونی قشنگی رو 

ایجاد کردن ، انگار پاییز داره اومدنشو فریاد میزنه ..! 

ناخود آگاه میگم : مریم ، چه لذتی داره آدم با صدای کسی که دوسش داره تو خلسه بره ! 

مریم با خنده : سپیدهههههههههههههههه ، چی شدهههههههههه ؟ تو فاز عاشقی رفتیا !!!!!

من : خوب خاصیت پاییزه ! هوا، هوای عاشقیه ! هوای دو نفره زیر بارون قدم زدن 

بعدش حرفا و مسخره بازیها و صدای خندهامون ...

لعنتی ، عجب فصلیه  ...

 

 

[ شنبه پنجم مهر 1393 ] [ 20:2 ] [ سپیده ]

[ ]

پاییزتان مبارک ...
                                                                                                                                                             

                 

ای خدای گنجیشک های مهربان !

ای خدای شبنم های پاک ، 

ای پروردگار پاییز را با نام زیبای تو آغاز می کنم که نام تو بهترین آغاز است ...

امروز تو را سوگندت می دهم به حق بالهای کبوترانی که هیچ گاه اسیر قفس نبوده اند و

به حق آنانی که دوستشان می داری که امروز ...

سه حاجت مرا برآورده و سه نعمت به ما ارزانی بخش 

سلامتی ... شادی ... و موفقیت 

و میدانم که اینها را به ما عطا خواهی کرد 

تو مهربان تر از آنی که می پندارم 

با تو شب یک نقطه ریز تاریک در دفتر هستی است ...

[ سه شنبه یکم مهر 1393 ] [ 15:56 ] [ سپیده ]

[ ]

...
خدا جون

کمکم کن تا فراموش نکنم که با تو بودن 

مثل نفس کشیدنه 

آرام ، بی صدا و همیشگی ...

[ جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 ] [ 12:39 ] [ سپیده ]

[ ]

...
              

گوش کن ، صدای نفسهای پاییز می آید :

نگرانیهایت را از برگهای درختان آویزان کن !

پند روز دیگر می ریزند ...

[ چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 ] [ 19:40 ] [ سپیده ]

[ ]

این روزهای من ...
نمیدونم چه حکمتیه خدا جون که بعد از هر خوشی و شادیم ، یه مشکل و غمی میاد که تا مدت ها اثرش 

میمونه و داغونم میکنه ! چرا ؟!!!!!!!!!!!!

چهارشنبه هفته پیش با بچه ها هماهنگ کردم که اگه کاری ندارین و بیمارستان کشیک نیستین بریم رشت 

پیش سارا و فائقه دوردور بعدم بریم سینما شهر موشهارو ببینیم که همون اول با مخالفت مریم روبرو شدم 

که مگه ما بچه ایم ! هر چی هم گفتم عزیزم دکی جون نوستالژیکه زیر بار نرفت که نرفت !!! کلاً تو این مورد 

بی احساسه ! سارا که فهمید میخوایم بیایم به مادرش گفت و از ایشون هم اصرار که باید بیاین ماسال ویلامون 

برنامه تغییر کرد و شب خونه ساراینا تو رشت موندیم فرداییش 4 نفر پشت و دو نفر جلوی یه پراید به سمت 

ماسال راه افتادیم  خیلی خوب بود فیلم ، عکس ، رقص ، طبیعت محشر ماسال ، ویلای قشنگ ساراینا

 مهربونیهای پدر و مادرشون ،عذاهای خوشمزه مامان سارا ، موج مکزیکی رفنتنامون موقع تشویق تیم والیبال

عکس گرفتن از همدیگه وقتی خواب بودیم و کلبه ی زیباشون تو لیپا ! رانندگی و پارک دوبل کردنای من،فرمون

 دادن بچه ها و به همراه خنده هاشون  خاطره ی خوب در کنار هم بودنامون ، انرژی مثبت به همه داد 

این هفته :

همیشه اول هفته ها به سرعت میگذرن و همچین که به آخر هفته نزدیک میشی زمان میره رو دور اسلو

 موشن این هفته هم از اون هفته هایی بود که خیلی کند گذشت همراه با کلی حرص خوردن و استرس ، 

 همراه با گریه بی خوابی ، از اول هفته بهم خیلی سخت گذشت ، سرم شلوغه و تصمیم گیری برام سخت 

شده ...صبح ها ادارم و بعد از ظهر ها میرم بیمه برای کارآموزی بعد از اونم فکر و خیال امونمو بریده ! اذیت

 شدم! خواهرم میگه خوب شد با بچه ها رفتی و یه انرژی گرفتی ! وگرنه از این داغون تر میشدی !

امروز :

با اینکه پشیمون شده بودم ، با اینکه ترسیده بودم و گریه میکردم ، اما از خدا ممنونم که تورو کنارم قرار داد 

که به فکرمی ! خواهر قشنگم بارها بهت گفتم و خودت میدونی که نه تنها خواهری بلکه مامانم هستی 

مرسی که باعث شدی تو تصمیمم مصمم باشم ...

و در آخر :

مثل بچه هایی که ذوق مدرسه رفتن دارن شدم ، بعد از 5 سال دوباره میخوام شروع کنم ...

دانشگاه ثبت نام کردم همون رشته ایی که قبول شدم !

 

 

 

 

[ چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 ] [ 19:35 ] [ سپیده ]

[ ]

doghter's day...
دیروز تو اداره بودم که مامان تماس گرفت و گفت : چون امشب مهمون داریم و منم سرم شلوغه پیشاپیش روز دختر و به دختر گلم تبریک میگم چون کارت بانکیمم پیش خواهرته بهش سپردم که بری و برا خودت هر چی دوست داری بگیری و پولشو از کارتم بکشی  

شب خاله اینا از تهران اومده بودن و قرار شد منو خواهرم هم بریم خونه مامانینا ، تو ماشین نشسته بودیم که خواهرم یه پاکت درآورد و بهم داد و گفت پیشاپیش روزت مبارک ...

شب تو خونه بابا اومد بوسم کرد و روز دخترو بهم تبریک گفت، نیم ساعت بعدش مامانم اومد تو اتاقی که منو خواهرم با دخترخاله هام بودیم ، دیدم تو دستم پول گذاشت و گفت از طرف بابات

صبح تو اداره رئیس به محض ورود اومد تو اتاقم و روز دخترو بهم تبریک گفت و به همکارم گفت امروز روز ایشونه برو شیرینی بیار و به همه تعارف کن !!! خداییش این یکی واقعا سوپرایز بود

یعنی حقوق یه ماهو تو یه روز کاسب شدیم و تو یه روز به اندازه ی یه سال تحویل گرفته شدیم ...

[ پنجشنبه ششم شهریور 1393 ] [ 17:23 ] [ سپیده ]

[ ]

نتایج اومد ...
ساعت 1 صبح 93/6/3 جواب کنکور ارشد اومد ، کار آفرینی قبول شدم ! 

اما باید برای سال دیگه خودمو آماده کنم ، چون رشته ای نبود که میخواستم ...

[ چهارشنبه پنجم شهریور 1393 ] [ 15:44 ] [ سپیده ]

[ ]

...
فقط 3 روز تا اعلام نتایج نهایی کنکور ارشد مونده و من پر از استرسم و امیدوار !

خدایا کمکم کن ...

 

[ جمعه سی و یکم مرداد 1393 ] [ 22:0 ] [ سپیده ]

[ ]

...
امروز مامان و بابا پرواز داشتن برا ترکیه ، از صبح که باهاشون تماس گرفتم و تو فرودگاه بودن دیگه اطلاعی 

ندارم ازشون ! بی خبری خیلییییییییییییییییییییییییی بدهههههههههههههه :(

[ دوشنبه سیزدهم مرداد 1393 ] [ 22:53 ] [ سپیده ]

[ ]

خداحافظ ...
پارسال بود ، توی همین فصل ، تیر و مردادشو دقیقا یادم نیست اما اون شب رو هیچ وقت فراموش نمیکنم 

دکتر سامان به مریم گفته بود اگه میشه شب همه خونه ی سپیده جمع شیم ( آخه میدونن صابخونه ام آدم

راحتیه ) گفته بود دکتر میلاد پسرخاله اش از کرمانشاه اومده ، نوازنده گیتار هستش و صدای خوبی داره !

منم که عاشق ساز و آواز ، قبول کردم  شب همه اومدن 12 نفری میشدیم با هم آشنا شدیم ، پیمان 

هم اومد با گیتارش ، یه پسر سنگین و مهربون و متولد 68 ! بعد از شام سازشو درآورد و شروع به خوندن

کرد ،صداش از اون صداهایی بود که به دل مینشست ،  هر آهنگی هم که پیشنهاد میدادیم اجرا میکرد !!!

یادمه موقع پذیرایی وقتی بهش می رسیدم می گفتم : بفرمایید استاد ! یکی دو تا آهنگ هم من و مر

یم هم خونی کردیم باهاش ، خوشش اومده بود :) وقتی از درس و دانشگاه پرسیدیم گفت : بعد از دانشگاه 

یه آلبوم بیرون می دم !!! موقع رفتن بهش گفتم کاش بشه دوباره از این دورهمی ها داشته باشیم با حضور 

شما استاد ! لبخند زد ...

 

 

 

 


ادامه مطلب

[ یکشنبه دوازدهم مرداد 1393 ] [ 16:33 ] [ سپیده ]

[ ]