... برگ برگ تقویم زندگی

از  دیروز صبح که ساعت 9 بیدار شدم تا الان که ساعت 4:23 دقیقه صبح فرداش هست چشامو رو هم نذاشتم 

به خاطر نوشتن مقاله ...

امیدوارم  مورد تایید استاد گرامی واقع شود ! 

آمین ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۴ساعت 4:29 توسط سپیده|

چرا تو بلاگفا هیچی سر جای خودش نیست ؟!

مطالب و پست های سال 93 ام کجان ؟!!

کی باید جوابگو باشه ؟!!!

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ساعت 14:6 توسط سپیده|

خیلی چیزها بود که می خواستم بنویسم و به خاطر بسته بودن بلاگفانشد که بنویسم خیلی هاشو یادم رفته و اوناییم که یادم مونده ، دیگه حسش نیست که بنویسم ! 

روزهای زندگیم سرد شدن سرد تر از روزهای زمستون ! 

مثل مرده متحرک شدم ...

آدمی شدم که بیخود و بی دلیل و شایدم بیشتر با دلیل ! بغض میکنه ، گریه میکنه ، دلش تنگ میشه برای آدمایی که به زبون میگن دلتنگتیم اما اینطور نیست ..! 

میخوام سرد شم ، بی احساس شم ، میخوام از عالم و آدم طلبکار باشم حتی از خود خدا ...

می خوام هر روز که از خواب پا میشم به خودم بفهمونم که توی این دنیا هیچکس غمتو نمیخوره پس یاد بگیر که خودت غمخوار و مونس خودت باشی ! یاد بگیر که حق تو مال خودته بقیه سهمشونو از زندگی گرفتن !

یاد بگیر که برای خودت زندگی کنی ...

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوم تیر ۱۳۹۴ساعت 22:44 توسط سپیده|

 
دارم میرم تهران ،  ساعت 2 بامداد 93/01/28 پرواز داریم به سوی کربلا ...

دعا گوی همه شما عزیزان هستم ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۳ساعت 14:23 توسط سپیده|

هی میخوام بیام از عید بنویسم یه برنامه پیش میاد نوروز نوشتم به عقب می افته !

 

20 فروردین 1393 عروسی خواهر دکتر سارا بود که خیلی خوش گذشت ، یعنی یکی از عروسی هایی بود

که هیچ وقت از یادم نمیره :)

طبق قرارمون با مریم و بهناز بعد از تموم شدن بیمارستانشون برنامه حرکتو گذاشتیم :

شب قبل که با مریم صحبت میکردم گفتم که باید ساعت 1 حرکت کنیم زودتر نمیتونم بیام چون پویانو باید از

مدرسه بگیرم و بمونم تا خواهرم بیان ! بعدم گفتیم با مینی بوس بریم تا رشت چون کلی تو راه خوش میگذره :)

مریم به بهناز نگفت که میخوایم با مینی بوس بریم و روز بعدش که بهناز شنید کلی استرس بهش وارد شد که

نهههههههههه دیر میشه و کی آماده بشیم و از این حرفا ( خدای استرسه این دختر ) .

واسه همین به بهناز پیشنهاد دادیم که تو با سواری برو ما بعد خودمونو میرسونیم :))))

ساعت 12:30 با مریم رسیدیم مدرسه پویان و کلی یاد بچگی کردیم و مریم میگفت چقدر دوست داشتم

معلمشون باشم و ...

بعد از اینکه پویانو گذاشتم خونشون با مریم حرکت کردیم سمت خونه ام ، با خونسردی تمام نهارمونو خوردیم

چایمونو نوشیدیم ، به فیس بوکامون سر زدیم و یه استراحت کوتاه ... ( حالا تو این مدت از تماس های خواهر

عروس و بهناز در امان نبودیم که میگفتن هنوزززززززززز راه نیافتادین ؟!!!! )

ساعت 3:30 عزم رفتن کردیم ، تو مینی بوس خیلی خوش گذشت کلی خندیدیم :)) همون اول که ته ماشین

نشستیم یه پسر بجه ی 3 ساله برگشت به من گفت : اینو چه گنده شدهههههههه !!! مریم ترکید از خنده

منم گفتم : خیلی وقته گنده شدم ! تو راه که باهامون دوست شده بود یه دفعه آدامسشو از تو دهنش درآورد

گرفت سمتم گفت : بخوووووووور من :/  آخه دهنیه نمیخوامش اون : برش دار   من : نمیخوام یه تازشو بده بهم

مامانش که شاهد مکالمه بود یه آدامس داد بهش که به من بده وقتی بهم آدامسو داد مریم آدامسو از دستم

قاپید :))))) بچه که دید مریم آداسو ازم گرفت و منم ادای آدمای ناراحتو درآوردم که دیدی آدامسمو ازم گرفت

میخواست بیاد مریمو بزنه :))))

رسیدیم رشت و میخواستیم تاکسی بگیریم که یهو بوی کباب به مشاممون خورد یه دفعه با هم گفتیم : کبااااااااب

یه دکه بودش که کباب میزد ، دو سیخ خوش گوشت بر بدن زدیم و راه افتادیم سمت خونه ی دکتر فائقه :))

( تو این مدتم بچه ها خودشونو کشته بودن مدام تماس میگرفتن که کجایین ؟!!! :)))   

تو مسیر خونه ی فائقه هم که اصفهانی صحبت کردنمون گرفته بود و از همه با لهجه اصفهانی آدرس میپرسیدیم !

رسیدیم خونه و آماده شدیم و پیش به سوی تالار ....

کلی رقصیدیم و شادی کردیم و به قول مریم بیشتر از عروس و داماد تو فیلم بودیم :)))

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۳ساعت 20:37 توسط سپیده|

دوست داشتم قبل از اینکه هدف هامو بنویسم از تعطیلات عید بگم و اینکه کجا رفتم و چه کارایی کردم اما

به دلیل مسئله ای که برام پیش اومده و شاید درگیری ذهن من با خودشه ترجیح دادم که بیام و هدف های

امسالمو بنویسم تا یادم بمونه ...

1) لبخند زدن و فرو خوردن خشم ( که قبلا هم گفتم )

2) آنقدر ساده و مهربون نباشم که همه فکر کنن احمقم !

3) وقتی دنبال یه چیزی میرم دنبالشو بگیرم و حتما تمومش کنم ( زبان ، موسیقی و عکاسی )

4) دوره همی ها و رفت و آمدهای زیاد از حد ممنوع !!!

5) مطالعه ی بیشتر... ( حالا در هر زمینه ای )

6) فکر نکردن به موضوعات حاشیه ای و درگیر نکردن فکر و ذهنم برای چیزای بی ارزش !

7) ورزش کردن ( شده در حد پیاده روی ) در حدی که به ذهنم آرامش بده و تقویتش کنه ...

8) کوهنوردی :))))

دوباره میام ومینویسم انقدر که ملکه ی ذهنم بشه ...

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۳ساعت 18:25 توسط سپیده|

قربون خدا برم که براش کاری نداره زمستونو تو بهار بندازه ، هوا چنان سرد شده که توی اون 10 روز زمستونی

 که برف باریده بود انقدر سرد نبودش !!! 

اکثر مسافرا کوله بارشونو جمع کردن و دارن میرن ، ترافیک بدی شده !!!

نوشته شده در دوشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۳ساعت 18:1 توسط سپیده|

نمیدونم شاید عنوان مطلب ربطی نداشته باشه به چیزی که میخوام بنویسم ، شایدم ربط داشته باشه !

 

نمیدونم کجا دیدم ولی خوشم اومد و خواستم بنویسمش ...

از اونجای که یکی از دوستان خوب وبلاگ نویسم  یادداشت های ذهن دخترانه ی من قرار بوده اهداف امسالشونو

رو کاغذ بنویسن بنده هم مشتاق شدم که یه سری از هدف هامو بنویسم تا جلوی چشمام باشه و بدونم که

امسال باید دنبال چه چیزایی باشم و براشون تلاش کنم !!!

اما اونو تو یه پست دیگه مینویسم چیزی که الان میخوام بگم فقط یکی از اوناست که امیدوارم بتونم تو سال جدید

پیاده کنم اونم لبخند زدن و جلوی خشم خودمو گرفتنه :))

 

پی نوشت : دیگه نمیتونم بیشتر از این توضیح بدم چون یه نفر کنارم نشسته ( پویان ) و داره خفه ام میکنه

که نوبت منه میخوام بازی کنم :))

نوشته شده در شنبه نهم فروردین ۱۳۹۳ساعت 12:28 توسط سپیده|

امروز برای پرداخت قسط رفتم بانک ، باجه ی اقساط خیلی شلوغ بود ! و بانکش فاقد سیستم شماره دهی

بود پس میتونین تصور کنین که چقدر جلو باجه ها شلوغ بودش ! دفترچمو گذاشتم تو نوبت و اومدم رو صندلی

نشستم یه مقدار باجه خلوت که شد رفتم ببینم نوبتم شده که دیدم یه پسر بچه 9_8 ساله جلومه ، اول فکر

کردم با مامانشه ، ولی بعد متوجه شدم تنهاست و اومده قسط بانک بپردازه !!! وقتی رفتم ببینم نوبتم شده به

یه دفترچه دست زدم دیدم صدای پسره ومد که اون مال منه ، بعد کمکم کرد دفترچمو تو اون شلوغی پیدا کنم !

دیدم وقت میگیره تا نوبتم بشه برا همین دوباره رفتم نشستم ، چند دقیقه بعد خواهرمم اومد پیشم ( صبح با

هم زدیم بیرون ولی اون جای دیگه کار داشت برا همین از هم جدا شدیم ) مشغول حرف زدن با خواهرم بودم

که دیدم یه نفر با ذوق اومد و بهم گفت آبجییییییییی من نفر سومم شما هم نفر 7یا 8 هستی :) اول تعجب

کردم بعد لبخند زدم و ازش تشکر کردم که به من اطلاع داد ! کارش که تموم شد حواسم بهش بود براش

دست تکون دادم و گفتم : داداشی بای بای :))) اومد پیشم و گفت : آبجی شما چهارمین نفر هستی !

بازم تشکر کردم ولی حیف که حواسم نبود اسم داداشی جدیدمو بپرسم :) خداییش برا آبجیش مرام به خرج

داد ، دمش گرم :)))))



نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ساعت 19:54 توسط سپیده|

تا حالا شده ماشینتونو یه جایی پارک کنین بعد از اینکه برگشتین با اعتماد به نفس به اینکه جایی که ماشینو

پارک کردین خوب یادتونه و سمت ماشین مورد نظر برین بعد هر چقدر دکمه سوییچ رو فشار میدین میبینین که  

در باز نمیشه و حتی اون لحظه به همه چی شک میکنین جزء حافظه خودتون و شاید اشتباه کرده باشین ،

بعد لحظه ای که کلافه شدین و همچنان دستتون رو کلید پشت سر هم دکمشو میزنین ، سرتونو بالا میارین و

میبینین سه تا ماشین اونورتر یه ماشینی شبیه ماشین شما داره چشمک میزنه و بعد از اینکه متوجه اشتباهتون

شدین خیلی ریلکس برین سمت ماشینتون ؟!

امروز این اتفاق برای من افتاد :)))


پی نوشت : انقدر بدم میاد از مادرایی که وقتی میرن بازار یا مراسمی به خودشون خیلی میرسن اما تن

بچه ایی که کنارشونه که در واقع بچه ی خودشونه مثل کودکان کار ( مثل بچه هایی که به شیشه ماشین

میزنن که تورو خدا یه شاخه گل بخر !!! ) لباس میپوشونن !!!!!!!!!!


نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ساعت 19:42 توسط سپیده|


آخرين مطالب
» مقاله ...
» نوشته هام کجان ؟!!!
» برای خودت زندگی کن ..! میخوام
» سفر ...
» عروسی ...
» هدف های امسال من ..!
» برف و سرمای زمستون ، تو بهار و فروردین ماه ...
» تو بخند تا سراسیمه شود بوی بهار ...
» آبجی ...
» تا حالا براتون اتفاق افتاده ..!

 Design By : Pichak