برگ برگ تقویم زندگی ...

                                      

 

سهم من از مردی تو 

نه مردانگیت !

تجاوز بود ، تحقیر بود ، اسید شد !

زنان سرزمینت دیگر از چه می ترسند ؟ ای کمتر از حیوان !

تو بترس که ایمانت لب پرتگاه نگاه یک زن مانده ...

نوشته شده در جمعه دوم آبان 1393ساعت 21:19 توسط سپیده|

امروز استاد ساعت سوم اطلاع دادن که نمیان کلاس چهارمم با هماهنگی بچه ها پیچوندیم و من تونستم برگردم شمال الانم خونه مامانینا هستم و خوشحالممممممممممم ...

نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 21:25 توسط سپیده|

خیلی وقت بود ک میخواستم بیام به این وبلاگ یه سری بزنم اما فرصت نمیشد ...

تو خوابگاه دانشگاه هستم و رو تختم دراز کشیدم و به این موضوع فکر میکنم که آدمیزاد چه زود به همه چیز عادت میکنه و خودشو باشرایط وفق میده !

 

یادمه وقتی بچه بودم به هیچ وجه شبا خونه کسی نمی خوابیدم ، اگرم یه زمانی پیش میومد که میموندم موقعی بود که تو مهمونی خوابم میبرد و برای اینکه بیدارم نکنن همونجا میخوابیدم ، وای به زمانی ک من نصف شب از خواب بیدار میشدم و خودمو تو خونه امون نمیدیدم ، انقدر گریه میکردم ک همون موقع منو بر میگردوندن !!!!

 

الانشم همونطوریم ولی نه با این شدت ، ربطی هم به سن و سال نداره فکر میکنم به خاطر تربیت مامانمه ک اعتقاد داشت بچه باید پیش مامان باباش تو خونه ی خودشون باشه ! و این یه عادت شده برام حتی الان ک جدا زندگی می کنم دوست دارم هر جا هستم موقع خواب تو خونه خودم :)

 

 برا همین الان یه کم برام سخته زندگی تو خوابگاه به خصوص ک به عنوان میهمان هستم و تا خواستم به اتاق قبلیم عادت کنم اتاقمو عوض کردن ولی گفتن دیگه تغییری نمیدن  :)

به هر حال شرایط همینه و بازم جای شکرش باقیه  ...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 0:12 توسط سپیده|

خیلی وقت بود ک میخواستم بیام به این وبلاگ یه سری بزنم اما فرصت نمیشد ...

تو خوابگاه دانشگاه هستم و رو تختم دراز کشیدم و به این موضوع فکر میکنم که آدمیزاد چه زود به همه چیز عادت میکنه و خودشو باشرایط وفق میده !

 

یادمه وقتی بچه بودم به هیچ وجه شبا خونه کسی نمی خوابیدم ، اگرم یه زمانی پیش میومد که میموندم موقعی بود که تو مهمونی خوابم میبرد و برای اینکه بیدارم نکنن همونجا میخوابیدم ، وای به زمانی ک من نصف شب از خواب بیدار میشدم و خودمو تو خونه امون نمیدیدم ، انقدر گریه میکردم ک همون موقع منو بر میگردوندن !!!!

 

الانشم همونطوریم ولی نه با این شدت ، ربطی هم به سن و سال نداره فکر میکنم به خاطر تربیت مامانمه ک اعتقاد داشت بچه باید پیش مامان باباش تو خونه ی خودشون باشه ! و این یه عادت شده برام حتی الان ک جدا زندگی می کنم دوست دارم هر جا هستم موقع خواب تو خونه خودم :)

 

 برا همین الان یه کم برام سخته زندگی تو خوابگاه به خصوص ک به عنوان میهمان هستم و تا خواستم به اتاق قبلیم عادت کنم اتاقمو عوض کردن ولی گفتن دیگه تغییری نمیدن  :)

به هر حال شرایط همینه و بازم جای شکرش باقیه  ...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 0:9 توسط سپیده|

امروز چک حقوقمو با تاخیر بهم دادن و منم یه چیزی به مستخدم ادارمون دادم و زود فرستادمش چکو نقد کنه خوب پنجشنبه بود و بانکها زود می بستن ! بعد از تموم شدن کار تو مسیر یه عالمه هله هوله خریدم و گفتم امشب که خواهرم میاد بساطمون جور باشه !

خواهرم یه ساعتی اومده و منم یه چیپس برداشتنم و اومدم تو اتاق و حین وب گردی چیپس رو دو لپی دارم میخورم که مامان بالا سرم ظاهر می شه و طلبشو میخواد ، قیافه ی مظلومانه منو داشته باشین وقتی دارم زحمت یه ماهمو دودستی تقدیم می کنم ، مامان که میره من چیپس رو بر میدارم و میبرم تو حال جلو خواهرم می زارم و قیافه ی آدمایه مال باخترو میگیرم و میگم اشتهام کور شد !!! صدای قهقهه خواهرم به گوش میرسه و سپیده ای که دوباره به اتاق برگشته ...

 

پ.ن : به گفته مادر جان به خاطر خودت این کارو کردم ، تو پولاتو خرج میکنی دست من که باشه یه موقعی که بازم پول نیاز داشتی بهت میدم !!!!!!!!! یعنی تا این حد من اعتبار دارم ...

پ.ن 2 : الان چند روزه بارون قشنگی می باره و امروز بعد از ماها با صدای بارون یه خواب بعد از ظهری دلچسب داشتم

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم مهر 1393ساعت 19:5 توسط سپیده|

 

                  

 

 

غروب جمعه است ...

من و مریم  تو ماشین نشستیم ...

مقصد مشخص نیست اما هدفمون دورزدن و خوردن بستنی میوه ایی هستش ...

بی صدا و بدون هیچ حرفی نگاهمون به بیرونه ...

 صدای شر شر بارون و ضربات محکمی که به شیشه می خوره و صدای برف پاکن سمفونی قشنگی رو 

ایجاد کردن ، انگار پاییز داره اومدنشو فریاد میزنه ..! 

ناخود آگاه میگم : مریم ، چه لذتی داره آدم با صدای کسی که دوسش داره تو خلسه بره ! 

مریم با خنده : سپیدهههههههههههههههه ، چی شدهههههههههه ؟ تو فاز عاشقی رفتیا !!!!!

من : خوب خاصیت پاییزه ! هوا، هوای عاشقیه ! هوای دو نفره زیر بارون قدم زدن 

بعدش حرفا و مسخره بازیها و صدای خندهامون ...

لعنتی ، عجب فصلیه  ...

 

 

نوشته شده در شنبه پنجم مهر 1393ساعت 20:2 توسط سپیده|

                                                                                                                                                             

                 

ای خدای گنجیشک های مهربان !

ای خدای شبنم های پاک ، 

ای پروردگار پاییز را با نام زیبای تو آغاز می کنم که نام تو بهترین آغاز است ...

امروز تو را سوگندت می دهم به حق بالهای کبوترانی که هیچ گاه اسیر قفس نبوده اند و

به حق آنانی که دوستشان می داری که امروز ...

سه حاجت مرا برآورده و سه نعمت به ما ارزانی بخش 

سلامتی ... شادی ... و موفقیت 

و میدانم که اینها را به ما عطا خواهی کرد 

تو مهربان تر از آنی که می پندارم 

با تو شب یک نقطه ریز تاریک در دفتر هستی است ...

نوشته شده در سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 15:56 توسط سپیده|

خدا جون

کمکم کن تا فراموش نکنم که با تو بودن 

مثل نفس کشیدنه 

آرام ، بی صدا و همیشگی ...

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم شهریور 1393ساعت 12:39 توسط سپیده|

              

گوش کن ، صدای نفسهای پاییز می آید :

نگرانیهایت را از برگهای درختان آویزان کن !

پند روز دیگر می ریزند ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 19:40 توسط سپیده|

نمیدونم چه حکمتیه خدا جون که بعد از هر خوشی و شادیم ، یه مشکل و غمی میاد که تا مدت ها اثرش 

میمونه و داغونم میکنه ! چرا ؟!!!!!!!!!!!!

چهارشنبه هفته پیش با بچه ها هماهنگ کردم که اگه کاری ندارین و بیمارستان کشیک نیستین بریم رشت 

پیش سارا و فائقه دوردور بعدم بریم سینما شهر موشهارو ببینیم که همون اول با مخالفت مریم روبرو شدم 

که مگه ما بچه ایم ! هر چی هم گفتم عزیزم دکی جون نوستالژیکه زیر بار نرفت که نرفت !!! کلاً تو این مورد 

بی احساسه ! سارا که فهمید میخوایم بیایم به مادرش گفت و از ایشون هم اصرار که باید بیاین ماسال ویلامون 

برنامه تغییر کرد و شب خونه ساراینا تو رشت موندیم فرداییش 4 نفر پشت و دو نفر جلوی یه پراید به سمت 

ماسال راه افتادیم  خیلی خوب بود فیلم ، عکس ، رقص ، طبیعت محشر ماسال ، ویلای قشنگ ساراینا

 مهربونیهای پدر و مادرشون ،عذاهای خوشمزه مامان سارا ، موج مکزیکی رفنتنامون موقع تشویق تیم والیبال

عکس گرفتن از همدیگه وقتی خواب بودیم و کلبه ی زیباشون تو لیپا ! رانندگی و پارک دوبل کردنای من،فرمون

 دادن بچه ها و به همراه خنده هاشون  خاطره ی خوب در کنار هم بودنامون ، انرژی مثبت به همه داد 

این هفته :

همیشه اول هفته ها به سرعت میگذرن و همچین که به آخر هفته نزدیک میشی زمان میره رو دور اسلو

 موشن این هفته هم از اون هفته هایی بود که خیلی کند گذشت همراه با کلی حرص خوردن و استرس ، 

 همراه با گریه بی خوابی ، از اول هفته بهم خیلی سخت گذشت ، سرم شلوغه و تصمیم گیری برام سخت 

شده ...صبح ها ادارم و بعد از ظهر ها میرم بیمه برای کارآموزی بعد از اونم فکر و خیال امونمو بریده ! اذیت

 شدم! خواهرم میگه خوب شد با بچه ها رفتی و یه انرژی گرفتی ! وگرنه از این داغون تر میشدی !

امروز :

با اینکه پشیمون شده بودم ، با اینکه ترسیده بودم و گریه میکردم ، اما از خدا ممنونم که تورو کنارم قرار داد 

که به فکرمی ! خواهر قشنگم بارها بهت گفتم و خودت میدونی که نه تنها خواهری بلکه مامانم هستی 

مرسی که باعث شدی تو تصمیمم مصمم باشم ...

و در آخر :

مثل بچه هایی که ذوق مدرسه رفتن دارن شدم ، بعد از 5 سال دوباره میخوام شروع کنم ...

دانشگاه ثبت نام کردم همون رشته ایی که قبول شدم !

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 19:35 توسط سپیده|


آخرين مطالب
» خدایا تو دقیقا کجایی ..؟
» خونه خوبه خونه ...
» خوابگاه ...
» خوابگاه ...
» بدهی ...
» هوای عاشقی ...
» پاییزتان مبارک ...
» ...
» ...
» این روزهای من ...

 Design By : Pichak