... برگ برگ تقویم زندگی

چرا تو بلاگفا هیچی سر جای خودش نیست ؟!

مطالب و پست های سال 93 ام کجان ؟!!

کی باید جوابگو باشه ؟!!!

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ساعت 14:6 توسط سپیده|

خیلی چیزها بود که می خواستم بنویسم و به خاطر بسته بودن بلاگفانشد که بنویسم خیلی هاشو یادم رفته و اوناییم که یادم مونده ، دیگه حسش نیست که بنویسم ! 

روزهای زندگیم سرد شدن سرد تر از روزهای زمستون ! 

مثل مرده متحرک شدم ...

آدمی شدم که بیخود و بی دلیل و شایدم بیشتر با دلیل ! بغض میکنه ، گریه میکنه ، دلش تنگ میشه برای آدمایی که به زبون میگن دلتنگتیم اما اینطور نیست ..! 

میخوام سرد شم ، بی احساس شم ، میخوام از عالم و آدم طلبکار باشم حتی از خود خدا ...

می خوام هر روز که از خواب پا میشم به خودم بفهمونم که توی این دنیا هیچکس غمتو نمیخوره پس یاد بگیر که خودت غمخوار و مونس خودت باشی ! یاد بگیر که حق تو مال خودته بقیه سهمشونو از زندگی گرفتن !

یاد بگیر که برای خودت زندگی کنی ...

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوم تیر ۱۳۹۴ساعت 22:44 توسط سپیده|

امروز برای پرداخت قسط رفتم بانک ، باجه ی اقساط خیلی شلوغ بود ! و بانکش فاقد سیستم شماره دهی

بود پس میتونین تصور کنین که چقدر جلو باجه ها شلوغ بودش ! دفترچمو گذاشتم تو نوبت و اومدم رو صندلی

نشستم یه مقدار باجه خلوت که شد رفتم ببینم نوبتم شده که دیدم یه پسر بچه 9_8 ساله جلومه ، اول فکر

کردم با مامانشه ، ولی بعد متوجه شدم تنهاست و اومده قسط بانک بپردازه !!! وقتی رفتم ببینم نوبتم شده به

یه دفترچه دست زدم دیدم صدای پسره ومد که اون مال منه ، بعد کمکم کرد دفترچمو تو اون شلوغی پیدا کنم !

دیدم وقت میگیره تا نوبتم بشه برا همین دوباره رفتم نشستم ، چند دقیقه بعد خواهرمم اومد پیشم ( صبح با

هم زدیم بیرون ولی اون جای دیگه کار داشت برا همین از هم جدا شدیم ) مشغول حرف زدن با خواهرم بودم

که دیدم یه نفر با ذوق اومد و بهم گفت آبجییییییییی من نفر سومم شما هم نفر 7یا 8 هستی :) اول تعجب

کردم بعد لبخند زدم و ازش تشکر کردم که به من اطلاع داد ! کارش که تموم شد حواسم بهش بود براش

دست تکون دادم و گفتم : داداشی بای بای :))) اومد پیشم و گفت : آبجی شما چهارمین نفر هستی !

بازم تشکر کردم ولی حیف که حواسم نبود اسم داداشی جدیدمو بپرسم :) خداییش برا آبجیش مرام به خرج

داد ، دمش گرم :)))))



نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ساعت 19:54 توسط سپیده|

تا حالا شده ماشینتونو یه جایی پارک کنین بعد از اینکه برگشتین با اعتماد به نفس به اینکه جایی که ماشینو

پارک کردین خوب یادتونه و سمت ماشین مورد نظر برین بعد هر چقدر دکمه سوییچ رو فشار میدین میبینین که  

در باز نمیشه و حتی اون لحظه به همه چی شک میکنین جزء حافظه خودتون و شاید اشتباه کرده باشین ،

بعد لحظه ای که کلافه شدین و همچنان دستتون رو کلید پشت سر هم دکمشو میزنین ، سرتونو بالا میارین و

میبینین سه تا ماشین اونورتر یه ماشینی شبیه ماشین شما داره چشمک میزنه و بعد از اینکه متوجه اشتباهتون

شدین خیلی ریلکس برین سمت ماشینتون ؟!

امروز این اتفاق برای من افتاد :)))


پی نوشت : انقدر بدم میاد از مادرایی که وقتی میرن بازار یا مراسمی به خودشون خیلی میرسن اما تن

بچه ایی که کنارشونه که در واقع بچه ی خودشونه مثل کودکان کار ( مثل بچه هایی که به شیشه ماشین

میزنن که تورو خدا یه شاخه گل بخر !!! ) لباس میپوشونن !!!!!!!!!!


نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ساعت 19:42 توسط سپیده|

امروز برای تمدید پاسپورت خودم و مامان بابا رفتم پلیس + 10 دیدم هزینه ای که من قبلا برای گرفتن پاسپورت

کردم با کسی که تازه میخواد بگیره یکیه !!! و هر نفری حدود 100 هزار تومن هزینه اش میشه ! به آقایی که

مسئول اونجا بودن به حالت گله گفتم آخه این انصافه ؟! با لبخند گفت قبلنا تمدید پاسپورت آخرش 10000 تومن

تموم میشد ولی الان به خاطر پولش ...

نمیدونم چی بگم ، واقعا از هر چیزی برای خالی کردن جیب مردم استفاده میکنن !!!


فردا تکلیف کارم مشخص میشه برام دعا کنین که جور شه :))


نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 21:59 توسط سپیده|

امروز صبح بعد از اینکه یه سری از کارای بابا رو انجام دادم ، ماشینو گرفتم و رفتم دنبال خواهرم مدرسشون و از

اونجا افتادیم دنبال کارای پویان و خرید یه سری وسایل برای درست کردن کارت دوستی و هدیه و خرید شیرینی

و ...

تا 2 ساعت پیشم پیش خواهرم بودم و هوا که تاریک شد مجبور شدم تنهاشون بزارم و برگردم ( به اصرار 

خودشون چون میخواستم برگردم نگران میشدن ) . این وسطا که خسته میشدیم تیکه کلاممون این بود که

آخه دوره ی ما کی از این قرطی بازیا بود :) والا !!!!!

انتظار ندارم الان مثل قبلنا باشه اما خداییش زمان ما خیلی چیزا رعایت میشد ( حالا انگار چند سالمه ! )

احترام به بزرگتر ، مدل حرف زدن ، آموزش و ...

امروز که رفتیم دنبال پویان تا از مدرسه بگیریمش ، پسرهای کلاس پنجم و شیشم شایدم کوچیکتر یه سری

حرفهای زشت میزدن که من شخصا خجالت کشیدم ! هاج و واج مونده بودم و تو راه برگشت تمام حواسم به

حرفهاشون بود ( انقدر بگم که من تا 17 سالگی فرق بین دختر و زن رو نمیدونستم اماحالا ... ) شاید من زیاد

تو باغ نبودم :) اما بچه های الان ...

زمانی که ما مدرسه میرفتیم جدای شیطنت هایی که میکردیم و از طرف مدیر تهدید میشدیم که خانوادهامونو

در جریان شیطنت هامون قرار میدن ! اما همیشه مدیر ، معلم ، ناظم برامون حکم بت داشتن که

میپرستیدیمشون . حرف مدیر و معلم برای والدین قابل احترام بود ، اما الان کم نیستن خانواده هایی که

صرفا مدرسه براشون مکانی هست که وظیفه تر و خشک کردن بچه هاشونو داره ...

مدل حرف زدن هم که کمتر از چاکرم و نوکرتم و بشین بینیم بابا و ... نیست ! اصلا هر چی بدتر حرف بزنی

خواستنی تر میشی :)) 

یادمه دبستانی که بودم خانواده ها اجازه نداشتن برای تغذیه هر خوراکی رو همراه بچه هاشون کنن مثلا

خیار چون عطرش پخش میشد یا موز چون هر کسی استطاعت مالیشو نداشت که بخره نداشت جزو 

خوراکیهای ممنوعه بودن اصلا تغذیه زمان ما سالمتر هم بود !

اینها مروری بر خاطرات و گفتمان دو خواهر حین درست کردن کاردستی بود و ...

خلاصه جونم براتون بگه دوره ی ما اینطوری نبود که :))



نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 21:20 توسط سپیده|

همیشه از حساب و کتاب های آخر ماهی که باید به بابا پس بدم ، بدم می اومد و میاد ! نمیدونم با اینکه تقریبا

 همه چی خوب پیش میره ! اما همیشه یه استرسی بهم دست میده :) شاید به خاطر اینه که نمیخوام بابارو

از خودم ناامید کنم و میخوام بدونه که میتونه رو من حساب باز کنه !!!!!!!


امروز برای مامان اس ام اس اومد از طرف همراه اول که به مناسبت تولدتون هدیه همراه اول به شما یک روز

مکالمه رایگانه و با توجه به اینکه موبایل بنده به علت عدم پرداخت قبض یک طرفه شده :) امروزه روز موبایل مامان

در اختیارم بود از فرصت سوء استفاده کردم و ....


با مینا تماس گرفتم و در مورد اینکه روز اول کلاس های ارشد چطوری گذشت صحبت میکردم ، نمیدونم صحبت 

چطوری به بچه ها کشیده شد که مینا گفت : آره من به پارسا و درسا اینطوری ریاضی یاد میدم !

من : یه لحظه سکوت بعد یادم اومد که مینا دوست داره در آینده اسم پسر و دخترش این باشه :)))

صدای خنده ام بالا رفت و گفتم : میناااااااااااااا به قول بابات تو اول خره رو پیدا کن بعد اسم بزار واسه جوجه ها :)


با پویان و آروین تو اتاق مامانینا هستیم اونا مشغول تماشای پرشین تون و من تو اینترنت بازی میکنم ! یه لحظه

متوجه شدم این دو تا وروجک ساکت شدن ! نگاهشون که کردم دیدم چشمشون به صفحه مانیتوره ، و همون

لحظه آروین برگشت و گفت ببین چه بازیهایی میارههههههههه !!! 


غروبی خواهرم تماس گرفت که فردا میای پیشم ؟! بیا که امروز بچه ها تو مدرسه حرف " پ " رو یاد گرفتن و

شازده برای چهارشنبه باید شیرینی و کارت دوستی درست کنه و ببره :)

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:8 توسط سپیده|

هر وقت مغازه بابا میرفتم و استکانهای چای رو رو میزش میدیدم اخمام تو هم میرفت و شروع میکردم به نق

زدن که اینا چیه و آخه معدت درد میگیره به خاطر ایناست و معلوم نیست چایش مال کی هست و استکانها

تمیزه یا نه ؟!!!!!! جالبم اینه هر وقت دوستاشون منو میدیدن کلی از دست بابا شاکی میشدن که حاج خانوم

مهمون ماست چرا بهش نمیرسی و با همون چای و بیسکوییت ازم پذیرایی میکردن !!!!!

تا اینکه بابا چند روزی مغازه رو سپردن به من :)) اصلا نمیدونین خوردن چای قهوه خونه ای تو هوای سرد صبح گاهی

چقدر حال میده :)))))))

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 12:23 توسط سپیده|

امروز رفته بودیم خرید با مامان و خواهر و پویان ، بگذریم که تو اتاق پرو دعوامون میشد که تو که آقایی

برا چی با من میای اتاق پرو ؟!!!!! شازده هم انگار نه انگار به هیچ جاشون حساب نمیکردن :))

میخواستیم بریم برا برادرم خرید کنیم که دیدم پویان در حال التماس کردن به مامانش که فکراتو کردی برام

اسباب بازی بخری یا نه ؟! بهش گفتم چی میخوای خاله ؟! مامانش گفت : تا شما برین فلان مغازه من و پویانم

 الان میایم ،گفتم بزار من با پویان برم یهو شازده پرید دستمو سفت گرفت و کلی قربون صدقه ام که آره ماماااان

من با خاله میرممممممممممممم :)) ( میدونه با کی باید بره خرید آخه وقتی چیزی میخواد کافیه با چشاش

نگاهم کنه ! ) رسیدیم به یه اسباب بازی فروشی اول از بیرون یه نگاهی به وسیله ها انداخت و دستور داد بریم

داخل ! وارد که شدیم چند تا خانوم داشتن خرید میکردن یه خانوم مسنی هم بودن که با دیدن پویان که دل تو

دلش نبود از خانومها خواهش کردن که به پویان راه بدن تا اسباب بازی دلخواهشو انتخاب کنه :) انتخابش داشت 

طول میکشید که گفتم : پویان چی شد ؟! چی میخوای ؟! که گفت : صبر کن دارم توجه میکنم !!!

خانوم جوونی که اونجا بود کلی از حرف شازده ذوق زده شد و چند بار ادای پویانو درآورد ...

خریدمون که تموم شد پیاده تا خونه ی خواهرم رفتیم ، برای کوتاه کردن مسیر از پارک مادر زدیم تا زودتر برسیم

توی پارک شیطنتش گل کرده بود و سمتم برف پرتاپ میکرد ، منم دیدم نمیشه تلافی نکنم ( کلا به پویان که

میرسم یکی میشم همسن خودش :) ) شروع کردم برف پرتاپ کردن ! به کوچشون که رسیدیم یه ضربه به من

زدو د فرار منم خریدامو دست خواهرم دادم و بدون اینکه پویان بفهمه دویدم سمتش یه گوله برفم تو دستم :))

متوجه شده بودو با جیغ و خوشحالی فرار میکرد از دستم . اون لحظه انقدر شاد بودم و حس خوبی داشتم

که اصلا نگاه عابرین برام مهم نبود ...

خیلی وقت بود کودک درونم انقدر شادی نکرده بود :))




نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ساعت 22:32 توسط سپیده|

خونه ی من جایی هست که کمتر تاکسی از اون حوالی رد میشه و من بیشتر اوقات یا آژانس میگیرم یا سوار

ماشین شخصی میشم و اگه خیلی سر حال باشم و وقت داشته باشم یه مسیر طولانی رو پیاده میرم ....

البته سر کوچه سوپری علی آقاست که گاهی اوقات ماشین هایی که نگه داشتن تا از سوپری خرید کنن ،

و وقتی پیاده میشن تورو میبینن و وقتی بعد از چند دقیقه برمیگردن و بازم تورو میبینن !!!  لطفشون

 شامل حالت میشه و سوارت میکنن ...

اما سوار این ماشین ها شدن ماجراهای جالبی رو برات پیش میاره که جزو خاطراتی میشن که یادآوریشون

لبخند به لبت میاره یا تو فکر میبرتت !

میخوام چند تا از اون خاطراتو اینجا بنویسم :



ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت 22:11 توسط سپیده|


آخرين مطالب
» نوشته هام کجان ؟!!!
» برای خودت زندگی کن ..! میخوام
» آبجی ...
» تا حالا براتون اتفاق افتاده ..!
» پول شده علف خرس ..!
» دوره ی ما ...
» درهم نوشت ...
» ...
» من ، پویان ، بچگی ...
»  ...

 Design By : Pichak