برگ برگ تقویم زندگی ...

بهار می آید

بیا

هر چه غیر از هم را

از خانه ی دل 

بتکانیم ...

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:30 توسط سپیده|

هستم ولی خسته ام ...

واژه ای که این روزا زیاد بکار میبرم حالا چه به حالت طنز یا جدی ! 

تو این مدت چندین بار اومدم و به اینجا سر زدم اما حس نوشتنم نمیومد ! خیلی اتفاقات خوب و بد تو این چند

 ماه برام پیش اومد که بدترینش مسئله ای بود که تو اداره برام پیش اومد و درگیری فکری که باعث شد 

دو تا از امتحاناتمو با نمره بدی پاس کنم و بهترینش سفر به مراوه تپه تو تعطیلات بهمن ماه بود که به پیشنهاد

دکتر ونوس که طرحشونو اونجا می گذرونن با مریم رفتم .

پی نوشت 1 : خونه تکونی هم به کندی انجام میشه ...

پی نوشت 2 : برخلاف هر سال که دم دمای عید خیابونا شلوغ میشد و جای سوزن انداختن نبود امسال اصلا

این طور نیست ...

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:52 توسط سپیده|

اینروزا زود میگذرن و من متوجه عبورشون نمی شم ، تاریخ از دستم در رفته و وقتی به خودم میام

می بینم که خیلی کار دارم و باید انجامشون بدم ! به گذشته که فکر می کنم میبینم باید یه سری از

کارهارو زودتر انجام میدادم ، اصلا یه کارایی زمان خودشو داره و تو همون زمان باید انجام می شده...

حالا بی توجهی من ، سرسری گرفتن موضوع ، اهمیت ندادن بهش و بیشتر اینکه حالا وقت هست 

باعث به تعویق افتادن اون کارا شده ، غافل از اینکه زمان رو اسب چموشی نشسته و داره چهار نعل 

می تازه انقدر زود که تا چشم باز میکنی می بینی یه سال دیگه هم رو سنت افتاده و سنگینیشو حس

می کنی :) 

امسال تولدم مصادف شد با اربعین حسینی ، امروز تولدمه و من وارد 29 امین سال زندگیم شدم !

امیدوارم امسال متفاوت تر از سالهای قبل باشه ، مثل قدیما باشه ، پر از اتفاقای خوب ... 

و من برای همه سلامتی ، شادی ، موفقیت  آرزو میکنم :)

 

پ .ن : پایم که به زمین می رسد می فهمم چه کلاه بزرگی سرم رفته ... و این کلاه مثل سایه غمگین

سرنوشت از آن پس رد پایم را تعقیب می کند ...

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۳ساعت 8:32 توسط سپیده|

هنوز دلتنگی غروب جمعه به سراغم نیومده ! تو خوابگاهم و تنهایی تو اتاق روی تختم به شوفاژ تکیه دادم در

 حالی که لپ تاپم روری پامه و دارم تو اینترنت برای خودم می چرخم و دنبال مقاله و مطلب می گردم تا هفته 

آینده به اساتید گرام ارائم بدم . خوبه که اینترنت هست تا سرگرمم کنه وگرنه روز جمعه ایی کلافه می شدم !

صبح تصمیم گرفتم به هیچی فکر نکنم و  این که ممکنه چه اتفاقی برام افتاده باشه ، می خوام مثبت فکر کنم .

می خوام تو خلسه خودم باشمو این آرامش و سکوتو دوست دارم ، داره بارون می باره و صدای بارون و خوردن

قطره های بارون رو شیشه اتاقو دوست دارم  :) 

دیروز بعد از تعطیلی کلاس و رفتن بچه ها دلم گرفت ، دوست داشتم منم میرفتم ایستگاه و ماشین می گرفتم 

تا برم شمال ، اما به خاطر چکاپ پزشکی و وقتی که از دکتر گرفتم مجبور بودم بمونم ...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هفتم آذر ۱۳۹۳ساعت 15:10 توسط سپیده|

                                      

 

سهم من از مردی تو 

نه مردانگیت !

تجاوز بود ، تحقیر بود ، اسید شد !

زنان سرزمینت دیگر از چه می ترسند ؟ ای کمتر از حیوان !

تو بترس که ایمانت لب پرتگاه نگاه یک زن مانده ...

نوشته شده در جمعه دوم آبان ۱۳۹۳ساعت 21:19 توسط سپیده|

امروز استاد ساعت سوم اطلاع دادن که نمیان کلاس چهارمم با هماهنگی بچه ها پیچوندیم و من تونستم برگردم شمال الانم خونه مامانینا هستم و خوشحالممممممممممم ...

نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان ۱۳۹۳ساعت 21:25 توسط سپیده|

خیلی وقت بود ک میخواستم بیام به این وبلاگ یه سری بزنم اما فرصت نمیشد ...

تو خوابگاه دانشگاه هستم و رو تختم دراز کشیدم و به این موضوع فکر میکنم که آدمیزاد چه زود به همه چیز عادت میکنه و خودشو باشرایط وفق میده !

 

یادمه وقتی بچه بودم به هیچ وجه شبا خونه کسی نمی خوابیدم ، اگرم یه زمانی پیش میومد که میموندم موقعی بود که تو مهمونی خوابم میبرد و برای اینکه بیدارم نکنن همونجا میخوابیدم ، وای به زمانی ک من نصف شب از خواب بیدار میشدم و خودمو تو خونه امون نمیدیدم ، انقدر گریه میکردم ک همون موقع منو بر میگردوندن !!!!

 

الانشم همونطوریم ولی نه با این شدت ، ربطی هم به سن و سال نداره فکر میکنم به خاطر تربیت مامانمه ک اعتقاد داشت بچه باید پیش مامان باباش تو خونه ی خودشون باشه ! و این یه عادت شده برام حتی الان ک جدا زندگی می کنم دوست دارم هر جا هستم موقع خواب تو خونه خودم :)

 

 برا همین الان یه کم برام سخته زندگی تو خوابگاه به خصوص ک به عنوان میهمان هستم و تا خواستم به اتاق قبلیم عادت کنم اتاقمو عوض کردن ولی گفتن دیگه تغییری نمیدن  :)

به هر حال شرایط همینه و بازم جای شکرش باقیه  ...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان ۱۳۹۳ساعت 0:9 توسط سپیده|

امروز چک حقوقمو با تاخیر بهم دادن و منم یه چیزی به مستخدم ادارمون دادم و زود فرستادمش چکو نقد کنه خوب پنجشنبه بود و بانکها زود می بستن ! بعد از تموم شدن کار تو مسیر یه عالمه هله هوله خریدم و گفتم امشب که خواهرم میاد بساطمون جور باشه !

خواهرم یه ساعتی اومده و منم یه چیپس برداشتنم و اومدم تو اتاق و حین وب گردی چیپس رو دو لپی دارم میخورم که مامان بالا سرم ظاهر می شه و طلبشو میخواد ، قیافه ی مظلومانه منو داشته باشین وقتی دارم زحمت یه ماهمو دودستی تقدیم می کنم ، مامان که میره من چیپس رو بر میدارم و میبرم تو حال جلو خواهرم می زارم و قیافه ی آدمایه مال باخترو میگیرم و میگم اشتهام کور شد !!! صدای قهقهه خواهرم به گوش میرسه و سپیده ای که دوباره به اتاق برگشته ...

 

پ.ن : به گفته مادر جان به خاطر خودت این کارو کردم ، تو پولاتو خرج میکنی دست من که باشه یه موقعی که بازم پول نیاز داشتی بهت میدم !!!!!!!!! یعنی تا این حد من اعتبار دارم ...

پ.ن 2 : الان چند روزه بارون قشنگی می باره و امروز بعد از ماها با صدای بارون یه خواب بعد از ظهری دلچسب داشتم

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم مهر ۱۳۹۳ساعت 19:5 توسط سپیده|

 

                  

 

 

غروب جمعه است ...

من و مریم  تو ماشین نشستیم ...

مقصد مشخص نیست اما هدفمون دورزدن و خوردن بستنی میوه ایی هستش ...

بی صدا و بدون هیچ حرفی نگاهمون به بیرونه ...

 صدای شر شر بارون و ضربات محکمی که به شیشه می خوره و صدای برف پاکن سمفونی قشنگی رو 

ایجاد کردن ، انگار پاییز داره اومدنشو فریاد میزنه ..! 

ناخود آگاه میگم : مریم ، چه لذتی داره آدم با صدای کسی که دوسش داره تو خلسه بره ! 

مریم با خنده : سپیدهههههههههههههههه ، چی شدهههههههههه ؟ تو فاز عاشقی رفتیا !!!!!

من : خوب خاصیت پاییزه ! هوا، هوای عاشقیه ! هوای دو نفره زیر بارون قدم زدن 

بعدش حرفا و مسخره بازیها و صدای خندهامون ...

لعنتی ، عجب فصلیه  ...

 

 

نوشته شده در شنبه پنجم مهر ۱۳۹۳ساعت 20:2 توسط سپیده|

                                                                                                                                                             

                 

ای خدای گنجیشک های مهربان !

ای خدای شبنم های پاک ، 

ای پروردگار پاییز را با نام زیبای تو آغاز می کنم که نام تو بهترین آغاز است ...

امروز تو را سوگندت می دهم به حق بالهای کبوترانی که هیچ گاه اسیر قفس نبوده اند و

به حق آنانی که دوستشان می داری که امروز ...

سه حاجت مرا برآورده و سه نعمت به ما ارزانی بخش 

سلامتی ... شادی ... و موفقیت 

و میدانم که اینها را به ما عطا خواهی کرد 

تو مهربان تر از آنی که می پندارم 

با تو شب یک نقطه ریز تاریک در دفتر هستی است ...

نوشته شده در سه شنبه یکم مهر ۱۳۹۳ساعت 15:56 توسط سپیده|


آخرين مطالب
» بهار ...
» در هم نوشت ...
» 29 سالگی ...
» تصادف ...
» خدایا تو دقیقا کجایی ..؟
» خونه خوبه خونه ...
» خوابگاه ...
» بدهی ...
» هوای عاشقی ...
» پاییزتان مبارک ...

 Design By : Pichak