doghter's day...
دیروز تو اداره بودم که مامان تماس گرفت و گفت : چون امشب مهمون داریم و منم سرم شلوغه پیشاپیش روز دختر و به دختر گلم تبریک میگم چون کارت بانکیمم پیش خواهرته بهش سپردم که بری و برا خودت هر چی دوست داری بگیری و پولشو از کارتم بکشی  

شب خاله اینا از تهران اومده بودن و قرار شد منو خواهرم هم بریم خونه مامانینا ، تو ماشین نشسته بودیم که خواهرم یه پاکت درآورد و بهم داد و گفت پیشاپیش روزت مبارک ...

شب تو خونه بابا اومد بوسم کرد و روز دخترو بهم تبریک گفت، نیم ساعت بعدش مامانم اومد تو اتاقی که منو خواهرم با دخترخاله هام بودیم ، دیدم تو دستم پول گذاشت و گفت از طرف بابات

صبح تو اداره رئیس به محض ورود اومد تو اتاقم و روز دخترو بهم تبریک گفت و به همکارم گفت امروز روز ایشونه برو شیرینی بیار و به همه تعارف کن !!! خداییش این یکی واقعا سوپرایز بود

یعنی حقوق یه ماهو تو یه روز کاسب شدیم و تو یه روز به اندازه ی یه سال تحویل گرفته شدیم ...

[ پنجشنبه ششم شهریور 1393 ] [ 17:23 ] [ سپیده ]

[ ]

نتایج اومد ...
ساعت 1 صبح 93/6/3 جواب کنکور ارشد اومد ، کار آفرینی قبول شدم ! 

اما باید برای سال دیگه خودمو آماده کنم ، چون رشته ای نبود که میخواستم ...

[ چهارشنبه پنجم شهریور 1393 ] [ 15:44 ] [ سپیده ]

[ ]

...
فقط 3 روز تا اعلام نتایج نهایی کنکور ارشد مونده و من پر از استرسم و امیدوار !

خدایا کمکم کن ...

 

[ جمعه سی و یکم مرداد 1393 ] [ 22:0 ] [ سپیده ]

[ ]

...
امروز مامان و بابا پرواز داشتن برا ترکیه ، از صبح که باهاشون تماس گرفتم و تو فرودگاه بودن دیگه اطلاعی 

ندارم ازشون ! بی خبری خیلییییییییییییییییییییییییی بدهههههههههههههه :(

[ دوشنبه سیزدهم مرداد 1393 ] [ 22:53 ] [ سپیده ]

[ ]

خداحافظ ...
پارسال بود ، توی همین فصل ، تیر و مردادشو دقیقا یادم نیست اما اون شب رو هیچ وقت فراموش نمیکنم 

دکتر سامان به مریم گفته بود اگه میشه شب همه خونه ی سپیده جمع شیم ( آخه میدونن صابخونه ام آدم

راحتیه ) گفته بود دکتر میلاد پسرخاله اش از کرمانشاه اومده ، نوازنده گیتار هستش و صدای خوبی داره !

منم که عاشق ساز و آواز ، قبول کردم  شب همه اومدن 12 نفری میشدیم با هم آشنا شدیم ، پیمان 

هم اومد با گیتارش ، یه پسر سنگین و مهربون و متولد 68 ! بعد از شام سازشو درآورد و شروع به خوندن

کرد ،صداش از اون صداهایی بود که به دل مینشست ،  هر آهنگی هم که پیشنهاد میدادیم اجرا میکرد !!!

یادمه موقع پذیرایی وقتی بهش می رسیدم می گفتم : بفرمایید استاد ! یکی دو تا آهنگ هم من و مر

یم هم خونی کردیم باهاش ، خوشش اومده بود :) وقتی از درس و دانشگاه پرسیدیم گفت : بعد از دانشگاه 

یه آلبوم بیرون می دم !!! موقع رفتن بهش گفتم کاش بشه دوباره از این دورهمی ها داشته باشیم با حضور 

شما استاد ! لبخند زد ...

 

 

 

 


ادامه مطلب

[ یکشنبه دوازدهم مرداد 1393 ] [ 16:33 ] [ سپیده ]

[ ]

ایده هایی نو برای فراغت جوانان ..!
باید برنامه هایی رو که برای اوقات فراغت جوانان در نظر دارم به رئیس ارائه بدم ، الان دو هفته است 

میخوام باهاشون صحبت کنم و نمیشه چون یا نیستن هر وقت هم هستن مهمون دارن و جلسه !!!

با رئیس هیات نجات عریق صحبت کرده بودم و ایشونم این تعطیلاتو برای اجرای برنامه ام مناسب دیدن 

اما انقدر شلوغ شده که فکر نکنم ساحلی خالی پیدا کنم از طرفی هنوز رئیس نظرشونو در مورد طرحم 

ندادن ! 

 

پ.ن :گفتیم دو روز تعطیلی رو بزنیم به کوه و دشت و دریا ! انقدر شلوغ شده و ترافیک که حتی نمیتونیم

پامونو از خونه بزاریم بیرون .............

[ چهارشنبه هشتم مرداد 1393 ] [ 11:1 ] [ سپیده ]

[ ]

ماموریت ...
یکشنبه اولین مامویت اداریم به استانو رفتم ، با وجود مسئولیت و خستگی زیاد خیلی بهم چسبید به 

خصوص که دانشگاههایی رو که برا ارشد انتخاب کردم تو مسیرمون بودن و دیدمشون ...

یه نیروی تازه گرفتم ، یه فکرایی تو سرم هست ، خدایا کمکم کن ............

[ سه شنبه هفتم مرداد 1393 ] [ 21:49 ] [ سپیده ]

[ ]

مهمونی ...
دیروز مامان تماس گرفتن و گفتن که خانوم برادرت با من تماس گرفته ( تماس تو تماس رو دارین ! ) که  

مامان شب تولد آقامون که پسر شماست هستش و الویه درست کردم بریم پیش خواهر شوهرها و  

باهاشون بریم بیرون !!! مامانم گفتن حال خواهرشوهر بزرگه خوب نیستش و یه جورایی کنسل کرده

صبح که با خواهرم تماس گرفته بودم حالش خوب نبود و منم این موضوع رو به مادر گرامی گفته بودم ! ) 

خلاصه منم جو زده که آررررررره فردا تولدشه و از این حرفا،گفتم حالا که غذا دارن بیاین خونه من ! با خواهرم 

تماس گرفتم، گفتن زیر سرمم ! البته قبلش گفته بود می خوام برم دکتر و پویانو می بری کلاس ؟ که منم 

قبول کردم و گفتم پویانو بعدش میبرم پیش خودم که تو استراحت کنی ! 

خلاصه هماهنگ شد که شب همه پیش من باشن ، با توجه به خستگیم و خونه ی شلوغم و ظرف های 

نشسته و پشیمونی بعد از دعوت کردن .... خونه تمییز شد و آماده برای پذیرایی از مهمونا :)

اینم بگم که خواهرم اصرار داشتن که خونه ی تو کوچیکه بیاین خونه من که با این جواب از طرف من که

خونه ام کوچیکه ، دلم که بزرگه دیگه اصرار نکردن :)

قبل از اومدنشون هم با هماهنگی خواهر زاده شکمو پیتزا هم سفارش دادم و تولد امسال برادر خونه ی 

من گرفته شد ! 

یه عکس هم از دستای پسر برادر که وقتی کیک باباشو آوردم دستشو کرد تو کیک :

 

                  

[ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ] [ 21:46 ] [ سپیده ]

[ ]

آرزوها ...
یادمه وقتی بچه بودم و ازم می پرسیدن می خوای چی کاره شی ؟ با دو گزینه ی مهندس کامپیوتر و معلم 

زبان جوابشونو می گرفتن ...

بعد ها که رشته دبیرستانمو ادبیات انتخاب کردم ، جهانگردی و باستان شناسی جزء علایقم شد !

اما آخرین بار که یه نفر این سوال رو ازم پرسید همسایه زهرا دوستم بودن که با زهرا رفته بودیم خونه اشون  

و یه جورایی مشاور بودن ! یادمه پیش دانشگاهی بودیم و من خیلی مصمم و برخلاف همیشه که تو تصمیماتم 

دودل هستم جواب دادم دوست دارم جامعه شناسی بخونم ، زهرا هم گفت : فلسفه !!! 

همون سال هم بالاترین درصد کارنامه ام جامعه شناسیم بود !

حالا که 10 سال از اون موقع میگذره ، من نه یه جامعه شناسم ، نه یه باستان شناسم و نه یک جهانگرد !

یه جورایی آرزوهامو تو خودم خفه کردم ...

ولی ...

اگه یه روزی زندگی رخصت داد از نو شروع میکنم...

یه روزی که خودمو شناخته باشم ...

یه روزی که از همه لحاظ مستقل باشم ...

اون روز روز شکفتن و برآورده شدن آرزوهامه ...

 

[ جمعه بیستم تیر 1393 ] [ 22:21 ] [ سپیده ]

[ ]

یه روز جمعه ای ...
یعنی از اول هفته به این امید میری سر کار که آخر هفته ای و جمعه ای هست که تو بتونی تا لنگ ظهر بخوابی  

و تمام بی خوابی های طول هفته رو جبران کنی ، اما دریغ و حسرت و افسوس که با سر رسیدن روز موعود 

تو خواب به چشمات نمیاد و هر کاری میکنی که حداقل ساعت 9 بشه و بعد اون چشای وامونده رو باز 

کنی نمیشه که نمیشه ، حالا هی غلط بزن هی گوسفند بشمار !!! انگار بهت فشار قبر وارد شده باشه 

اونوقته که تصمیم میگیری خودت مثل بچه آدم از جات بلند شی قبل از اینکه سردرد بیاد سراغت ...

[ جمعه سیزدهم تیر 1393 ] [ 16:24 ] [ سپیده ]

[ ]