ایده هایی نو برای فراغت جوانان ..!
باید برنامه هایی رو که برای اوقات فراغت جوانان در نظر دارم به رئیس ارائه بدم ، الان دو هفته است 

میخوام باهاشون صحبت کنم و نمیشه چون یا نیستن هر وقت هم هستن مهمون دارن و جلسه !!!

با رئیس هیات نجات عریق صحبت کرده بودم و ایشونم این تعطیلاتو برای اجرای برنامه ام مناسب دیدن 

اما انقدر شلوغ شده که فکر نکنم ساحلی خالی پیدا کنم از طرفی هنوز رئیس نظرشونو در مورد طرحم 

ندادن ! 

 

پ.ن :گفتیم دو روز تعطیلی رو بزنیم به کوه و دشت و دریا ! انقدر شلوغ شده و ترافیک که حتی نمیتونیم

پامونو از خونه بزاریم بیرون .............

[ چهارشنبه هشتم مرداد 1393 ] [ 11:1 ] [ سپیده ]

[ ]

ماموریت ...
یکشنبه اولین مامویت اداریم به استانو رفتم ، با وجود مسئولیت و خستگی زیاد خیلی بهم چسبید به 

خصوص که دانشگاههایی رو که برا ارشد انتخاب کردم تو مسیرمون بودن و دیدمشون ...

یه نیروی تازه گرفتم ، یه فکرایی تو سرم هست ، خدایا کمکم کن ............

[ سه شنبه هفتم مرداد 1393 ] [ 21:49 ] [ سپیده ]

[ ]

مهمونی ...
دیروز مامان تماس گرفتن و گفتن که خانوم برادرت با من تماس گرفته ( تماس تو تماس رو دارین ! ) که  

مامان شب تولد آقامون که پسر شماست هستش و الویه درست کردم بریم پیش خواهر شوهرها و  

باهاشون بریم بیرون !!! مامانم گفتن حال خواهرشوهر بزرگه خوب نیستش و یه جورایی کنسل کرده

صبح که با خواهرم تماس گرفته بودم حالش خوب نبود و منم این موضوع رو به مادر گرامی گفته بودم ! ) 

خلاصه منم جو زده که آررررررره فردا تولدشه و از این حرفا،گفتم حالا که غذا دارن بیاین خونه من ! با خواهرم 

تماس گرفتم، گفتن زیر سرمم ! البته قبلش گفته بود می خوام برم دکتر و پویانو می بری کلاس ؟ که منم 

قبول کردم و گفتم پویانو بعدش میبرم پیش خودم که تو استراحت کنی ! 

خلاصه هماهنگ شد که شب همه پیش من باشن ، با توجه به خستگیم و خونه ی شلوغم و ظرف های 

نشسته و پشیمونی بعد از دعوت کردن .... خونه تمییز شد و آماده برای پذیرایی از مهمونا :)

اینم بگم که خواهرم اصرار داشتن که خونه ی تو کوچیکه بیاین خونه من که با این جواب از طرف من که

خونه ام کوچیکه ، دلم که بزرگه دیگه اصرار نکردن :)

قبل از اومدنشون هم با هماهنگی خواهر زاده شکمو پیتزا هم سفارش دادم و تولد امسال برادر خونه ی 

من گرفته شد ! 

یه عکس هم از دستای پسر برادر که وقتی کیک باباشو آوردم دستشو کرد تو کیک :

 

                  

[ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ] [ 21:46 ] [ سپیده ]

[ ]

آرزوها ...
یادمه وقتی بچه بودم و ازم می پرسیدن می خوای چی کاره شی ؟ با دو گزینه ی مهندس کامپیوتر و معلم 

زبان جوابشونو می گرفتن ...

بعد ها که رشته دبیرستانمو ادبیات انتخاب کردم ، جهانگردی و باستان شناسی جزء علایقم شد !

اما آخرین بار که یه نفر این سوال رو ازم پرسید همسایه زهرا دوستم بودن که با زهرا رفته بودیم خونه اشون  

و یه جورایی مشاور بودن ! یادمه پیش دانشگاهی بودیم و من خیلی مصمم و برخلاف همیشه که تو تصمیماتم 

دودل هستم جواب دادم دوست دارم جامعه شناسی بخونم ، زهرا هم گفت : فلسفه !!! 

همون سال هم بالاترین درصد کارنامه ام جامعه شناسیم بود !

حالا که 10 سال از اون موقع میگذره ، من نه یه جامعه شناسم ، نه یه باستان شناسم و نه یک جهانگرد !

یه جورایی آرزوهامو تو خودم خفه کردم ...

ولی ...

اگه یه روزی زندگی رخصت داد از نو شروع میکنم...

یه روزی که خودمو شناخته باشم ...

یه روزی که از همه لحاظ مستقل باشم ...

اون روز روز شکفتن و برآورده شدن آرزوهامه ...

 

[ جمعه بیستم تیر 1393 ] [ 22:21 ] [ سپیده ]

[ ]

یه روز جمعه ای ...
یعنی از اول هفته به این امید میری سر کار که آخر هفته ای و جمعه ای هست که تو بتونی تا لنگ ظهر بخوابی  

و تمام بی خوابی های طول هفته رو جبران کنی ، اما دریغ و حسرت و افسوس که با سر رسیدن روز موعود 

تو خواب به چشمات نمیاد و هر کاری میکنی که حداقل ساعت 9 بشه و بعد اون چشای وامونده رو باز 

کنی نمیشه که نمیشه ، حالا هی غلط بزن هی گوسفند بشمار !!! انگار بهت فشار قبر وارد شده باشه 

اونوقته که تصمیم میگیری خودت مثل بچه آدم از جات بلند شی قبل از اینکه سردرد بیاد سراغت ...

[ جمعه سیزدهم تیر 1393 ] [ 16:24 ] [ سپیده ]

[ ]

یه روز کاری شلوغ و خسه کننده ...
امروز اداره خیلی شلوغ بود و یه جورایی تمام کارای اداره رو دوش من بودش ، طوری که رئیس چپ می رفت راست میرفت ازم عذر خواهی میکرد به خاطر زیادی کار !!! ضعف کرده بودم و سرم گیج میرفت ، با رفت و آمد تو مسیر اتاق رئیس به اتاق خودم و ایستادن برای گرفتن دستورات و فرمایشاتشون پا درد گرفته بودم کلا هنگ کرده بودم ! اصلاً داغووووووووووون شدم ...........

پی نوشت : ادارمون اتوماسیون نیست !!! تازه اگه یه درصد هم دارای همچین سیستمی بودش تا رئیس با ما چشم تو چشم نشه و کلی توضیحات نده و ازمون تاییدیه نگیره که آیا چیز فهم شدیم یا نه خیالش راحت نمیشه اینم از بدبختی ماست

 

 

[ چهارشنبه یازدهم تیر 1393 ] [ 16:49 ] [ سپیده ]

[ ]

...
این پستو میخواستم دیروز بنویسم اما تنبلی کردم و نشد یکی از همکارام یه آقای جوونی هستن که تازه

امروز فهمیدم یک سالم نمیشه که ازدواج کردن یعنی سالگرد ازدواجشون مهر ماه هستش 

( خودش گفت خب ) بعدش ایشون آدم خنده رویی هستن اما دیروز صبح دمغ بودش و منم که تازه دوزاریم

 افتاده بود که احتمالا به خاطر باخت دیشب تیم فوتبالمون هست ازشون پرسیدم : به خاطر بازی دیشب

ناراحتی ؟!!! تا اینو گفتم ، سرشو تکون داد و گفت : خانم ... یادم ننداز تورو خدا ! صبح که بیدار شدم

و یادم به بازی دیشب افتاد اعصابم خرد شد

من : ای بابا دنیا ک به آخر نرسیده یه بازی دیگه هم داریم ، ایشالله برنده میشیم !

اون : اگه تو 10 دقیقه اول 10 تا گل میخورد دلم نمیسوخت !!!

ولی راستشو بخواین خودمم دلم خیلی سوخت ، خیلی وقت بود تیم فوتبالمون همچین بازیه قشنگی انجام

نداده بود سر بازی ایران _ نیجریه ، مریم و سارا پیشم بودن ، انقدر بازیش بدون هیجان بود که نیمه دوم

 گرفتیم خوابیدیم !

 صحبت های من و همکارم با اومدن دو تا از همکارای دیگه ادامه پیدا کرد و آخرش هم به این ختم شد که

خدا کنه آرژانتین ببازه ! ایرانم بتونه بوسنی رو ببره تا بره بالای جدول بگوووووووو آمین .

 

 

 

[ دوشنبه دوم تیر 1393 ] [ 14:57 ] [ سپیده ]

[ ]

...
امروز تو اداره برا چند دقیقه رفتم تو اتاق همکارم تا در مورد یه موضوعی باهاشون صحبت کنم ( غیبت رئیس )

همینطور که داشتم حرف میزدم و پشتم به در ورودی اتاق بود ، صدای یه بچه صحبت من و همکارمو قطع کرد

بچه : سلام ، کارت محمدرضا .... بهم بدین !

من و همکارم :  ایییییییییییییییییییییییی جاااااااااااااااااااااااااااانم ، عزیییییییییییییییییییییییییییزم !!!! و قربون

صدقه های دیگه ایی از این قبیل

بهش گفتم بیا تو اتاقم کارت بیمه رو بهت بدم ، داشتم دنبال کارتش میگشتم که دیدم میگه کارت محمد ...

میخوام ، یادم اومد که اون روز دو تایی همراه یه آقای جوونی امده بودن و الان که کلاس ژیمیناستیکشون

تموم شده بود دنبال کارت بیمه اش اومده بود این مرد کوچولو

 

[ پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393 ] [ 17:25 ] [ سپیده ]

[ ]

زندگی ...
آمده ایم زندگی کنیم تا قیمتی شویم ...

نه آنکه به هرقیمتی زندگی کنیم ...

 

 

[ یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393 ] [ 20:30 ] [ سپیده ]

[ ]

ده تا ...
تا ده می شمردیم قایم می شدیم 

تا ده می شمردیم همدیگرو پیدا می کردیم .

همدیگرو ده تا دوست داشتیم 

یک تومن ، ده تا آبنبات

یک توپ ، ده تا همبازی 

یک بار قهر ، ده بار آشتی 

یک بغل ، ده تا بوسه 

یک کوچه ، ده تا همسایه 

یک دیدار ، ده تا نامه ...

این روزا توپ داریم همبازی نداریم .

تو کوچمون همسایه نداریم .

قهر داریم ، آشتی نداریم 

آغوش و بوسه نداریم 

نامه ی عاشقونه نداریم 

این روزا اندازه ده تا ، دیگه هیچی نداریم .

راستی ، این روزا دیگه چی داریم ؟؟؟

[ جمعه بیست و سوم خرداد 1393 ] [ 12:8 ] [ سپیده ]

[ ]