برگ برگ تقویم زندگی ...

گفته شده یه گفتگویی بین مادر و پسر پیش اومده و آخرش به دعوا ختم شده ..! 

و حالا شرح ماجرا به نقل از خواهر گرامی که مادر پویان خان میباشند :

اعضای سه نفری خانواده خوش و خرم در کنار هم داشتن روزگار سپری می کردند که پسر خانواده با یه سوال 

جو خانه را بر هم میریزد ( البته گفته شده پدر خانواده هم بی تاثیر نبوده اند در این ماجرا ..! ) 

پویان : مامان یه سوال می پرسم ازت راستشو بگو !

مامان : جانم

پویان : منو بیشتر دوست داری یا بابارو !!!

مامان : هردوتونو دوست دارم 

پویان : نه فقط یکیو باید انتخاب کنی ، راستشو بگو !

مامان : خوب عزیزم اول باباتو دوست داشتم دیگه !

پویان : ( با فریاد ) نههههههههههههه راستشو بگو !!!!!!!

مامان : الان هردوتونو دوست دارم 

پویان : اصلا دیگه باهات حرف نمیزنم ، راستشو نمیگیییییییییی ، میگم فقط یه نفرمونو ..!

و این مکالمه ادامه داشته تا زمانی که خواهر گرامی عصبانی می شوند و ....

پ.ن: 

به خواهرم میگم این که انقدر حساسه اونوقت ازت خواهر و برادرم می خواد ؟ والااااااااااا

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 12:48 توسط سپیده|

تا اونجاییکه یادمه همیشه از بچگی با پسرا راحت تر بودم و دوستان پسرمو به دختر ترجیح می دادم 

قبلاً هم گفته بودم ... 

اما هر وقت حرف از ازدواج میومد خیلی راحت برخورد می کردم و اصلا تمایلی به ازدواج نداشتم و خیلی راحت 

بدون اینکه به جلسه ای برای گفتگو بکشه رد می کردم و عقیده ام این بود که من اول باید از ظاهر طرف 

خوشم بیاد و بعد اجازه صحبت کردن و بدم و بیشتر از همه اینکه وقتی دوست ندارم ازدواج کنم چرا پسرو 

معطل کنم و بخوام بازیش بدم ..! 

حتی این عید که خاله ام یه نفرو که اتفاقا آشنا بود بهم معرفی کرد خیلی بهم برخورد ، لبخند میزدم ولی 

تو دلم آتیشی به پا بود دلم می خواست فریاد بزنم که زندگی خصوصی منه ، به کسی ربطی نداره ..!

بعد از اون اتفاقی که نمیتونم بگم و شاید یه روزی اینجا بنویسم ، دیگه اصلا به ازدواج فکر نکردم شاید 

محتاط تر شدم و شایدم می ترسم از گفتنش ..!

فکر بد نکنید نه شکست عشقی بوده نه پای کسی در میان ...

تا چند ماه پیش ...

ونوس باهام تماس گرفت و ازم خواست یه وقتی بزارم و با برادرش صحبت کنم ، منم هر بار میپیچوندم 

تا 2 ساعت پیش که باهاش تماس گرفته بودم و ازش خواستم نمونه قارچی رو که میخوام چه طور میتونه به 

دستم برسونه ؟! صحبتها که تموم شد باز حرف برادرشو پیش کشید و این بار ناچارا دم به تله دادم ...

پنجشنبه بعد از آخرین کلاس دانشگاه برادرشون قراره بیان دنبالم ..! 

و این اولین قراره ... 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 21:37 توسط سپیده|

مادر من مادر من تو یاری و یاور من ...

این شعرو یادتونه با صدای زیبای آقای خسرو شکیبایی ؟! مدتها سر زبونمون بود منم اکثراً وقتی میخوام

یجورایی دل مادرامو بدست بیارم این آهنگو  براش میخونم ...

امروز تولد حضرت فاطمه الزهرا و روز مادر بود ... منم به مناسبت امروز برای اینکه حداقل بتونم تا اندازه ای

قدردان زحمتای مادر مهربونم باشم ، تمام وقت امروزمو براشون گذاشتم ...

از اونجایی که هر کی دلش پیش مامان خودشه وقتی به مامانم گفتم که امروز بریم سینما و بعد از

اونم شام مهمون من ! گفت : پس مامان جون چی ؟ به مامان جون بگم بیاد تنها نباشه ؟!

الهی قربونش برم که نگران همه ست

با مامان جون که تماس گرفتیم تا باهاشون برنامه رو هماهنگ کنیم گفتن : با باباجون نهار میخوان برن

رستوران ولی دوست دارن بعد از ظهر با ما بیان بیرون وقتی مامان ماجرای رستوران رفتن پدر و

مادرشونو تعریف میکرد منم کنار بابام نشسته بودم و عاقا سوژه شد برام چپ میرفتم راست میومدم به بابا

با خنده میگفتم از پدر خانومت یاد بگیر سنی ازش گذشته اما ببین خانومشو برده رستوران ...

ساعت 4 بود که رسیدیم خونه ی مامان جون و بعدش سینما فیلم ایران برگر !

بعدم عطاویچ رامسر برای خوردن پیتزا آخه مامانم و مامان جونم خیلی پیتزا دوست دارن

اما چیزی که امروز کلی بهم انرژی داد موقع برگشت از رامسر بود و وقتی مامان جونو به آقاشون سپردیم

خیلی وقت بود با مامانم خلوت نکرده بودم دردو دل کردن و گلایه که بیشتر از طرف من بود و جالبتر هم آواز

خوندن با صدای بلند و همصدا شدن با سندی و خوندن آهنگ هلی هلی ای یار دلدار پیش من چادرو بردار

بودش ...

نمیدونم احساس میکنم به مامانم خوش گذشت ، امیدوارم که اینطور بوده باشه ...

مامان مهربونم!  فدای محبتات بشم من ، مامان همیشه نگران من ، می خوام بگم...

من همیشه با دعاهات رو به راهم ...

روزت مبارک فرشته ی زمینی

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 23:2 توسط سپیده|

سال 1393 هم با تمام اتفاقات خوب و بدش تموم شد و ... 

سال 94 از راه رسید ... 

از چهارشنبه سوری امسال بگم که به خاطر روحیه داغونم ترجیح دادم تو خونه خودم بمونم و انصافا تجربه   

لذت بخشی بود نشستن تو تراس و نوشیدن چای و نگاه کردن به آسمونی که توش پر از بالن آرزوها  

بود تنهایی آرامش بخشی بود ... 

بعد از برنامه ی سفر بگم که دختر عمه تماس گرفتن که یه برنامه برای جنوب بریزیم که البته دیر گفتن چون 

 قبلش به خواهر عزیزم قول داده بودم که با اونا برم سفر از طرفی وضعیت مالی امسال من نشون میداد که 

سفر با خانواده خواهر مقرون به صرفه تر است   

بنابراین برنامه بر این شدکه قبل از عید حرکت کنیم این دومین عیدی شد که من باز پیش پدر و مادرم نبودم ...

29 اسفند 93 همراه با خانواده خواهرم به نیت دیدن شهر تبریز حرکت کردیم که چون از شهر اردبیل باید گذر  

میکردیم یک روز تمام در آنجا ماندیم و از مناطق دیدنی بازدید به عمل آوردیم که باید بگم تو این بازدید ها بیشتر

از دریاچه شورابیل خوشم اومد البته یک لحظه انقدر هوا بد شد و بادهای وحشتناکی می وزید که یک بار پویان

 داد زد خاله هولم ندهههههههههههه !!! ( بچه فکر میکرد من هولش دادم ) . 

بعد از اون شهر زیبای تبریز بودش که وقتی رسیدیم شب بود و تا هتل پیدا کنیم و ساکن شیم آقایون  

خسته شده بودن و رو تختاشون ولوو ... پس من و خواهر تصمیم گرفتیم بعد از شام بریم یه دوری اطراف بزنیم  

و حاصل دور زدنمون خرید یک عدد رژ لب برای من شد ... 

دو روز تبریز بودیم و وحشتناکترین قسمت دوردورمون سوار شدن بر تله کابین عینالی بود که باز انقدر باد 

 وحشتناکی میزد که خواهرم فریادهای عصبی میکشید و  میگفت موقع برگشت من پیاده میام !!! بعد از سالم 

 رسیدنومون و پیاده شدنومن از کابین شوهر خواهرم با خنده میگفت یه آدم عاقل این دورو بر میبینین که تو این 

 هوا سوار تله کابین شده باشه ؟! دیوانه هاشون ما بودیم  

قشنگترین قسمتشم دیدن از شهر زیبای کندوان روز اول عید بود ، بچه های کندوان هر کدومشون تو دستشون 

 یه پلاستیک داشتن و دم در خونه ها می رفتن از صاحب خونه کلی شکلات و بیسکوییت و تخم مرغ رنگی

عیدی  می گرفتن ! انقدر ذوق کرده بودم که متوجه نشدم یه خانومی از بالا دستشو دراز کرده سمت من و  

میخواد یه تخم مرغ رنگی هم به من عیدی بده ، با تلنگر خواهرم متوجه شدم و تخم مرغو ازشون گرفتم و تشکر 

 کردم  تبریز جاهای دیدنی زیادی داشت مثل : موزه عصر آهن ، موزه آذربایجان ، ایل گلی ، بازار بزرگ 

 سرپوشیده اش ( که متاسفانه چون اوایل تعطیلات بود و بازار بسته بودش ما نتونستیم ازش دیدن کنیم ) 

روز سوم عید از تبریز  با تمام زیباییهاش خداحافظی کردیم و به سمت ارومیه راه افتادیم ... 

توی راه از خستگی خوابم برد و بعد با صدای خواهرم که سپید ببین چقدر قشنگهههههه بیدار شدم  

چیز که میدیدم محشر بودش ، از شوهر خواهر خواستیم تا ماشین و نگه داره و بتونیم عکس بندازیم و تو 

 دریاچه قدم بزنیم ، عالی بود پر از انرزی مثبت شدم انگاز زمین و آسمون به هم وصل شده بود ... 

دل کندن از دریاچه خیلی سخت بود اما باید میرفتیم ... 

وقتی رسیدیم ارومیه طبق معمول آقایون ( پویان و باباش ) خسته بودن و از هتل بیرون نیومدن بنابراین من و 

 خواهرم  مسئول خرید شام شدیم . ما هم از فرصت استفاده کردیم و رفتیم تا ببینیم چه خبره و پرس وجو  

کنیم که جاهای دیدنی ارومیه کجاست ؟ متاسفانه به غیر از دریاچه اش چیزی که باعث شه ما ازش

خوشمون بیاد نبود شاید ما زیاد وقت نزاشتیم که بگردیم تنها کسی که این وسط نفع کرد شوهر خواهر گرامی 

 بود که صفحه موبایلشو که ترک خورده بود با قیمت مناسب درست کرد !!! 

روز چهارم عید بود که ارومیه رو به سمت زنجان ترک کردیم و شب بود که رسیدیم زنجان ! 

با زهم همان حکایت خستگی آقایان و خرید شام من و خواهر با این تفاوت که فروشگا ههای زنجان باز بودن و  

من و خواهر تونستیم یه دور بزنیم و من بتونم یه سری وسیله برای خودم و سوغاتی برای پسر دوستم و پویان  

آروین و پارسا بخرم ... 

فردای اون روز از جاهای دیدنی زنجان هم دیدن کردیم اما قشنگترین جا سلطانیه بود که باعث شد از اومدنمون 

 به این شهر پشیمون نشیم ... 

دیگه موقع برگشت به خونه بود و ما هم باید آماده میشدیم تا به استقبال زوارمون بریم . 

برادر کوچیکه و خانومشون و پارسا جون میخواستن بیان ... 

سیزده به در هم با اومدن برادر یکی شد بنابراین سیزده بدر امسال هم تو خونه گذشت ... 

 

پی نوشت : ببخشید که انقدر تند و صریح تعریف کردم آخه تو سات دانشگاهم و دارن تعطیل میکنن ...    

سالی پر از عشق و آرامش براتون آرزو می کنم

         

            ( تاریکترین لحظه ها می تواند بذر روشن ترین فرداها را در خود داشته باشد )

نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:49 توسط سپیده|

بهار می آید

بیا

هر چه غیر از هم را

از خانه ی دل 

بتکانیم ...

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:30 توسط سپیده|

هستم ولی خسته ام ...

واژه ای که این روزا زیاد بکار میبرم حالا چه به حالت طنز یا جدی ! 

تو این مدت چندین بار اومدم و به اینجا سر زدم اما حس نوشتنم نمیومد ! خیلی اتفاقات خوب و بد تو این چند

 ماه برام پیش اومد که بدترینش مسئله ای بود که تو اداره برام پیش اومد و درگیری فکری که باعث شد 

دو تا از امتحاناتمو با نمره بدی پاس کنم و بهترینش سفر به مراوه تپه تو تعطیلات بهمن ماه بود که به پیشنهاد

دکتر ونوس که طرحشونو اونجا می گذرونن با مریم رفتم .

پی نوشت 1 : خونه تکونی هم به کندی انجام میشه ...

پی نوشت 2 : برخلاف هر سال که دم دمای عید خیابونا شلوغ میشد و جای سوزن انداختن نبود امسال اصلا

این طور نیست ...

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:52 توسط سپیده|

اینروزا زود میگذرن و من متوجه عبورشون نمی شم ، تاریخ از دستم در رفته و وقتی به خودم میام

می بینم که خیلی کار دارم و باید انجامشون بدم ! به گذشته که فکر می کنم میبینم باید یه سری از

کارهارو زودتر انجام میدادم ، اصلا یه کارایی زمان خودشو داره و تو همون زمان باید انجام می شده...

حالا بی توجهی من ، سرسری گرفتن موضوع ، اهمیت ندادن بهش و بیشتر اینکه حالا وقت هست 

باعث به تعویق افتادن اون کارا شده ، غافل از اینکه زمان رو اسب چموشی نشسته و داره چهار نعل 

می تازه انقدر زود که تا چشم باز میکنی می بینی یه سال دیگه هم رو سنت افتاده و سنگینیشو حس

می کنی :) 

امسال تولدم مصادف شد با اربعین حسینی ، امروز تولدمه و من وارد 29 امین سال زندگیم شدم !

امیدوارم امسال متفاوت تر از سالهای قبل باشه ، مثل قدیما باشه ، پر از اتفاقای خوب ... 

و من برای همه سلامتی ، شادی ، موفقیت  آرزو میکنم :)

 

پ .ن : پایم که به زمین می رسد می فهمم چه کلاه بزرگی سرم رفته ... و این کلاه مثل سایه غمگین

سرنوشت از آن پس رد پایم را تعقیب می کند ...

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۳ساعت 8:32 توسط سپیده|

هنوز دلتنگی غروب جمعه به سراغم نیومده ! تو خوابگاهم و تنهایی تو اتاق روی تختم به شوفاژ تکیه دادم در

 حالی که لپ تاپم روری پامه و دارم تو اینترنت برای خودم می چرخم و دنبال مقاله و مطلب می گردم تا هفته 

آینده به اساتید گرام ارائم بدم . خوبه که اینترنت هست تا سرگرمم کنه وگرنه روز جمعه ایی کلافه می شدم !

صبح تصمیم گرفتم به هیچی فکر نکنم و  این که ممکنه چه اتفاقی برام افتاده باشه ، می خوام مثبت فکر کنم .

می خوام تو خلسه خودم باشمو این آرامش و سکوتو دوست دارم ، داره بارون می باره و صدای بارون و خوردن

قطره های بارون رو شیشه اتاقو دوست دارم  :) 

دیروز بعد از تعطیلی کلاس و رفتن بچه ها دلم گرفت ، دوست داشتم منم میرفتم ایستگاه و ماشین می گرفتم 

تا برم شمال ، اما به خاطر چکاپ پزشکی و وقتی که از دکتر گرفتم مجبور بودم بمونم ...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هفتم آذر ۱۳۹۳ساعت 15:10 توسط سپیده|

                                      

 

سهم من از مردی تو 

نه مردانگیت !

تجاوز بود ، تحقیر بود ، اسید شد !

زنان سرزمینت دیگر از چه می ترسند ؟ ای کمتر از حیوان !

تو بترس که ایمانت لب پرتگاه نگاه یک زن مانده ...

نوشته شده در جمعه دوم آبان ۱۳۹۳ساعت 21:19 توسط سپیده|

امروز استاد ساعت سوم اطلاع دادن که نمیان کلاس چهارمم با هماهنگی بچه ها پیچوندیم و من تونستم برگردم شمال الانم خونه مامانینا هستم و خوشحالممممممممممم ...

نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان ۱۳۹۳ساعت 21:25 توسط سپیده|


آخرين مطالب
» پویان نوشت ...
» اولین قرار ...
» مادر ...
» سال 1394 ...
» بهار ...
» در هم نوشت ...
» 29 سالگی ...
» تصادف ...
» خدایا تو دقیقا کجایی ..؟
» خونه خوبه خونه ...

 Design By : Pichak