... برگ برگ تقویم زندگی

امروز ساعت 3 صبح رسیدم شمال ...

صبح ساعت 8 بیدار شدم و راهی کلینیک برای تزریق .

از ساعت 12.30 تا 6 زیر سرم بودم .

مریم دکی با توجه بر اصرارهای من برای نیومدنش به کلینیک خسته بعد از بیمارستان اومد پیشم .

خواهرمم با توجه به اصرارهای من برای نیمومدن و اینکه محیط آلودس و تازه دیشب هم تا صبح بالا سر پسر مریضش بیدار مونده بود ساعت 3.30 با لبخند و باز هم با کلی خوراکی وارد شد .

با توجه به اینکه مریم برام نهار گرفته بود ، فقط از همون نوشیدنی هایی خوردیم که خواهرکم میدونه دوست دارم و برام خریده بود .

خواهرمو ساعت 5 با اصرار راهیش کردم که بره با توجه به اینکه برای پسرش هم وقت دکتر گرفته بود !

خدارو شکر کلینیک خلوت بود و هر از چند گاهی با خنده های من و مریم رو هوا می رفت .

یه پرستار مهربون و صبور که لبخند می زد .

ساعت 6 سرم تموم شد و منم خسته و گرسنه ...

نمیدونم کی بود که من و مریم توی کبابی بودیم و داشتیم جیگر به بدن می زدیم :))

بعد از کبابی اومدیم خونه ی من و چای خوردیم .

طفلی مریم خسته بود و گرفت خوابید .

منم با سردرد نشستم پشت مانیتور و دارم وب گردی میکنم چون خوابم نمیاد .

فردا همزمان با مریم بیدار می شم و دوباره میرم کلینیک برای تزریق دوم .

پ.ن : این رفتن ها یه خوبی داره که تو برای اینکه گذر زمانو احساس نکنی رمان هایی رو که خیلی وقته

گرفتی و فرصت نشده بود بخونی رو می خونی :)

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 2:23 توسط سپیده|

_ هنوز چشم انتظاریم برای اینکه بدونیم نوه ی جدید جنسیتش چیه ؟!

_ دو سه هفته پیش ماشین بابارو گرفتم و رفتم دنبال پویان ، نمیدونم کجا بودیم ( حافظه ام داغونه ) توی راه 

آهنگ شاد میخونه و منم هر سری که به پویان نگاه می کنم قربون صدقه قد و بالاش میرم . یه بارم وسط 

ناز دادن هام گفتم خاله واسه عروسیت چی کارررررررررررر کنم ، خیلی جدی بر می گرده میگه واسه عروسی

من !خوب نمیتونی که بیای و برقصی ؟ من : چرا خاله ؟! آخه اون موقع موهات سفید شده و پیر شدی ،

جدای ازکل کلی که باهاش کردمو گفتم خیلی دلتم بخواد و اصلا عروسی خواهر یا برادرت میام و میرقصم ولی 

تو فکر فرو رفتم ، آخه من و پویان از سال 86 با هم بودیم یا اون پیش من بود یا من پیش اون ، با فاصله سنی

22 سال حالا که این حرفو میزنه بچه جدید با 30 سال اختلاف سنی میخواد چی بگه بهم !

_ از مدرسه اومده خونه و به من و مامانش میگه که امروز کیامهر و تو مدرسه اذیت کردیم و بهش گفتیم 

my baby  اونم گفته اگه فردا خوراکیتو بهم ندی به خانوم معلم میگم بهم حرف بد زدین ؟!!! پویانم ترسو 

گفتم خاله شما که کلاس زبان میری نمیدونی معنی این کلمه چی می شه ؟ گفت : چرا گفتم پس حرف 

بدی نیست ولی اگه فردا دوستت اومد و خواست ازت باج بگیره بهش بگو برو به خانوم معلم بگو تا منم بگم 

که همیشه ازمون خوراکی میخوای و خوراکیهامونو می خوری ! ( آدم بدجنسی نیستم اما مامان دوستشو 

میشناسم ، هر روز با هفت قلم آرایش میاد اونوقت خواهر من با این وضعیتش صبح زودتر بلند میشه تا بتونه 

یه تغذیه خوب برای پویان آماده کنه ! ) تا دیروز اومد و گفت خاله تا به کیامهر گفتم مامانم می خواد بیاد با مدیر 

صحبت کنه راهشو کج کرد و رفت ، چنان ژست آدمای پیروز هم به خودش گرفته بود که نگو ...

_ سه شب پیش مریم دکی پیشم بود رفتیم تو تراس و شمع روشن کردیم ، مدیتیشن ، دردودل ، چشمهایی 

پر از اشک میشد اما نمیذاشتیم که جاری بشه ، گفتن آرزوهامون ، نگاه کردن به آسمون صاف و ابرها 

چرت و پرت گفتن و الکی خندیدن ، نوشیدن چای و... آخ که چقدر سبک شدم ...

_ فردای اون روز مریم از اتندشون برام وقت گرفت تا غروب پیشم موند تا بعدش بریم دکتر ، پشیمون شدم ،

گفت : من کنارتم خسته بودم مامان زنگ زد نگران بود دلم نمیخواست باهاش صحبت کنم ، مریم اطمینان

خاطر داد به مامانم ، بغض کردم نمیتونستم نفس بکشم هر دوتاییمون روی صندلی های یه ایستگاه تاکسی 

نشسته بودیم و شیر کاکائو میخوردیم نمیدونم چقدر طول کشید که مریم گفت پاشو دیر وقته ماشینا فکر 

بد میکنن و دارن برامون چراغ میزنن ( من تو دلم به جهنم ) راه افتادیم سمت خونه مریم و قرار دکترمو کنسل

کردم .

_ مامان هی تماس میگیره اما حوصله جواب دادن به تلفن ندارم .

_ وقت گرفتم از دکترم و فردا دارم میرم تهران .

_ حوصله بستری شدن و یا کورتون درمانی هم ندارم .

_ خدایا تازه امتحانات تموم شده بود و استرسش خوابیده بود این دیگه چی بود !

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 17:51 توسط سپیده|

 

پاییز ثانیه به ثانیه می گذرد 

یادت نرود اینچا کسی هست ...

که به اندازه تمام برگ های رقصان پاییز

برایت آرزوهای خوب دارد .

یلداتون پیشاپیش مبارک 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۴ساعت 0:55 توسط سپیده|

 

 

 

همیشه دلم می خواست به هر دهه ای از زندگیم که میرسم یه جشن توپ و به یاد موندنی بگیرم تقریباً 

همینطور هم بودش اما برای 30 سالگیم هیچ ذوقی نداشتم حالا بماند که یه مقدار از لحاظ اقتصادی هم تو

مظیقه بودم و دلم نمی خواست از کسی پول بگیرم ، بماند که تصمیم داشتم تابستون که دفاع کردم و

فارغ التحصیل شدم اونموقع یه جشن خوب کنار دوستان و خانوادم بگیرم ...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۴ساعت 22:15 توسط سپیده|

29 سالگی تموم شد ! نمیدونم دهه 20 زندگیمو دوست داشتم یا نه ؟! خب هم خاطرات خوبی داشتم 

هم خاطرات بد و تلخ ... البته یه جورایی شرمندشم هستم چون نتونستم ازش نهایت استفاده رو کنم ، چون 

روزایی رو که باید بیشتر بهش اهمیت میدادم و گذرشو احساس میکردم وقف کسایی کردم که اصلا ارزش 

این همه توجه و محبت رو نداشتن ولی سوای همه اینا مطمئنم اگه یه روزی آلبوممو ورق بزنم میتونم یه سری

خاطرات خوب هم از توش دربیارم که لبخند رو رو لبام بیاره ! در هر حال خیلی سریع گذشت و گذشت...

و الان من فصل جدیدی از زندگیمو شروع کردم ...

فصلی که میخوام طوری بسازمش که تو برگ برگ تقویمش فقط روزای پر از موفقیت و شادی و عشق باشه :)

میخوام تو این دهه از دختری که پر از احساس و با شنیدن هر چیزی اشک تو چشماش جمع میشه یه دختر 

قوی و با شهامت بسازم و میدونم که میتونم ...

خوش اومدی ، میدونم که دوستت خواهم داشت 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۴ساعت 12:0 توسط سپیده|

اومدم فیس بوکمو چک کنم دیدم یه نفر درخواست دوستی داده ، رفتم تو پیجش ببینم کیه دیدم یا خدااااااااااا
شبیه داعشیاست ! درخواستشو رد کردم اما میترسم :$ کم دیروز تو مترو بهم استرس وارد شد بابت مامورای اسلحه بدست که سر در متروها وایستاده بودن !
حالا چی کار کنم ؟! 
یعنی عکس پروفایلم شبیه افراد داعشه ؟!!!
کمکککککککککککککککک ...

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۴ساعت 12:56 توسط سپیده|

داشتم با خواهرم صحبت میکردم در مورد جوجه ( نی نیمون ) ، گفتم راستی الان چقدریه یعنی ؟! گفت قد یه حبه انگور <3 از روزی که اینو گفته خواهرم نی نیشو حبه انگور صدا میزنم !!! :-*( البته تا زمانی که قد حبه انگوره :-) )
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۴ساعت 18:14 توسط سپیده|

امروز برای انجام کاری می خواستم برم دانشگاه شهسوار ، از قبل با یکی از اساتید اونجا هماهنگ کردم تا سر

ساعت 3:30 همدیگرو تو دانشگاه ببینیم ، قبلا هم دو سه باری رفته بودم هر بار هم که میرفتم یه تیپ ساده 

داشتم ، یه بار با مقنعه و با امروز دو بارم با یه شال مشکی ! دو بار قبلی کسی بهم کاری نداشت تا امروز 

که یکی از آقایون حراستی جلومو گرفت و منو ارجاع داد به ورودی خانومها ( آخه قبلا از ورودی جدید دانشگاه 

می رفتم ، البته نه من همه دانشجوهاشون ! ولی امروز به دانشجوهای دختر خودشونم تذکر دادن که از 

ورودی خانومها برین ! ) خلاصه دوباره یه مسیر 100 متری و برگشتم و رسیدم به ورودی خانومها که دیدم 

به قول دوستان فاطی کماندوشون جلومو گرفت که آهای خانوم کجا کجا ؟!!! 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر ۱۳۹۴ساعت 19:35 توسط سپیده|

بعد از مدتها دوباره اومدم که فقط اینو بگم پویان داره برادر بزرگتر میشه و منم برای دومین بار خاله میشم 

پویانم بالاخره به آرزوش رسید یه پست مفصل در موردش مینویسم فقط اینو میگم که خیلی خوشحالم

بیشتر برای پویان عزیزم :*

نوشته شده در جمعه هشتم آبان ۱۳۹۴ساعت 0:34 توسط سپیده|

از  دیروز صبح که ساعت 9 بیدار شدم تا الان که ساعت 4:23 دقیقه صبح فرداش هست چشامو رو هم نذاشتم 

به خاطر نوشتن مقاله ...

امیدوارم  مورد تایید استاد گرامی واقع شود ! 

آمین ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۴ساعت 4:29 توسط سپیده|


آخرين مطالب
» روزمره ...
» در هم نوشت ...
» یلدا ...
» تولد 30 سالگی ...
» شروع فصلی جدید ...
» داعش ...
» حبه انگور ...
» غیر عادی بودم ..؟!
» پویان نوشت ...
» مقاله ...

 Design By : Pichak