X
تبلیغات
- "> برگ برگ تقویم زندگی ...

برگ برگ تقویم زندگی ...

پیرمردی که قوز بود ...!

چند وقت پیش با خواهرم بحثش بود که 500 از همه راننده ها بیشتر میگیره ! 

همون پیرمردی که تو آژانس نزدیک خونه ی خواهرمه ، همونی که عکس نوه هاشو رو تو ماشینش داره و 

یه بار به من نشونشون داد و از همشون تعریف کردو به یه یکیشون که رسید با یه ذوقی گفت : 

این خانوم دکتره !  به خواهرم میگفتم خیلی مهربونه ولی اعصاب یه چیزیو نداره ، اونم اینه که آدرسو بلد

 نباشی ،  کافیه چپو بگی راست بپیچ ! 

شهادت فاطمه الزهرا بود ، بابا و مامان اومده بودن پیش خواهرم برای نهار میخواستیم بریم بیرون ، زنگ زد 

آژانس ، بین راه راننده که آشنا بود داشت حرف میزد با خواهرم تا اینکه به مقصد رسیدیم که گفت :

امروز یکی از همکارامون فوت شد ! من و خواهرم : کی ؟ راننده : همون پیرمرده که قوز بود !

خدایش بیامرزد ... 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 ساعت 13:54 توسط سپیده |


تو چه دانی ... !

تو چه دانی که پس هر نگه ساده من 

چه جنونی ، چه نیازی

چه غمی ست ؟ 

                                                         " اخوان ثالث "

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392 ساعت 1:33 توسط سپیده |


من برگشتم ازسفر ...

 

امروز رسیدیم تازه ۱ ساعته که اومدم خونه ی خودم ، اگه خستگیم برطرف شد شب میام و

از سفر مینویسم ...

 

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1392 ساعت 19:32 توسط سپیده |


سال نو مبارک ...

سال نوی آمد و نوروز شد / روز جهان فرخ و پیروز شد

ای که دگرگون ز تو شد قلب ها / دیده ما نیز ز مهرت رها

بار خدا ! ای که جهان زان توست / گشت مه و سال به فرمان توست

سیر شب و روز به تدبیر توست / سال نو و پار به تقدیر توست

حال که باز آمده تحویل سال / حال همه خوب کن ای ذوالجلال !


پیشاپیش سال نو را به شما تبریک میگم ، شاد و سلامت باشید .


+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1391 ساعت 9:0 توسط سپیده |


مژده ای دل که دگر باره بهار آمده است ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1391 ساعت 9:8 توسط سپیده |


بهار ...

 

نزدیک بهار است

و هوا پر شده از :

" دوستت دارم " هایی که به بادها سپرده ام ،

کاش پنجره ات باز باشد ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391 ساعت 7:3 توسط سپیده |


روزهای پایانی سال ...

 

خدا رو شکر که این روزهای پایانی سال بر وفق مراد است و داره به خوبی میگذره .

فردا شبم با بچه ها کافی شاپ دارچین قرار گذاشتیم تا دور هم باشیم ، چون تو عید

همچین موقعیتی پیش نمیاد که همو ببینیم . کارهام تقریبا تموم شده ، امروز آرایشگاهم

رفتم فقط مونده بار سفر ، که اونم فردا جمع میشه .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 ساعت 21:41 توسط سپیده |


هوررررررررررا ... !

 

بالاخره پروسه تمیزی خونه تموم شد ، الان انقدر همه جا تمیزه و برق میزنه که دلم نمیاد

دیگه به چیزی دست بزنم ، فقط دوست دارم بشینم رو مبل و تمیزی خونمو تماشا کنم

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 ساعت 12:28 توسط سپیده |


کلی کار انجام نشده ...

 

الان دو هفتست که دارم کارامو انجام میدم تا برای عید کاری باقی نمونه ، تازه وقتی بچه ها

(دوستام ) گله میکنن که ای بابا خونه ی کوچیک تو یه روزم کار نمیبره با این جواب من که

که میگم رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود روبرو میشن ! الان تقریبا کارام تموم شده فقط

مونده هال کوچولوی خونم ! که اونم اگه همت کنم فردا تمومش کنم عالی میشه ، در ضمن

از فردا تا ۵ شنبه وقت دارم که کارای سفرو ردیف کنم ، چون امسال برخلاف دو سال پیش که

مجردی میرفتم سفر ، قراره با مامان و بابا و خانوم برادرم و خانواده ی خاله کوچیکه بریم سفر و

و من هنوز یه سری از کارام مونده :

تمیزی هال خونه ، رفتن به آرایشگاه ، جمع کردن لباسام ، تمدید بیمه ماشین بابا ، تمدید دفترچه

بیمه ، سفره هفت سین که هنوز طرحی براش نریختم و بی نهایت دوست دارم که حتما تو خونه ی

کوچیکم یه سفره هفت سین کوچیک بندازم ! وای چقدر کار دارمممممممممممم ...

 

پی نوشت : امسال سبزه گذاشتم ، بار اولمه ولی امیدوارم قشنگ سبز بشه . 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1391 ساعت 23:30 توسط سپیده |


... قرار نبود چنین آشفته و سر در گم شویم

قرار نبوده تا نم باران زد، دستپاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم که

مبادا مثل کلوخ آب شویم

قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی،
ناخن های مصنوعی، دندان های مصنوعی،
خنده های مصنوعی، آواز‌های مصنوعی، دغدغه های مصنوعی ...

هر چه فكر می‌کنم می‌بینم قرار نبوده ما این چنین با بغل دستی هایمان در رقابت های تنگانگ باشیم
تا اثبات کنیم موجود بهتری هستیم
این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟

قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم،
از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم

بعید می دانم راه تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود
باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نی لبک بزند با سوز هم بزند.

قرار نبوده این ‌همه در محاصره سیمان و آهن،
طبقه روی طبقه برویم بالا

قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد
بی شک این همه کامپیوتر و پشت های غوز کرده آدم های ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده ...


تا به حال بیل زده‌اید؟
باغچه هرس کرده‌اید؟
آلبالو و انار چیده‌اید؟
کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته‌اید؟
آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست.

این چشم ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر،
برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان،
برای خیره شدن به جاریِ آب شاید،
اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده‌اند.



قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ کار نیایند و ساعت های دیجیتال به ‌جایشان صبح خوانی کنند.
آواز جیرجیرک های شب نشین حکمتی داشته حتماً،
که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما تا قرص خواب‌ لازم نشویم
و این طور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.

من فکر می‌کنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان،
بشود همه دار و ندار زندگی مان، همه دغدغه ‌زنده بودن مان.

قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن،
این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد.

قرار نبوده این طور از آسمان دور باشیم و سی‌ سال بگذرد از عمر‌مان و یک شب هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم.

قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم تا بر علیه خورشید عالم تاب و گرما و محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم.

قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پایمان یک بار هم بی واسطه کفش لاستیکی
یا چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.

قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانه سفت بغل کردن
و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم ...

چیز زیادی از زندگی نمی‌دانم، اما همین قدر می‌دانم که این ‌همه قرار نبوده ای
که برخلافشان اتفاق افتاده، همگی مان را آشفته‌ و سردرگم کرده !


آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم، اما سر در نمی‌آوریم چرا ...

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1391 ساعت 19:59 توسط سپیده |