X
تبلیغات
برگ برگ تقویم زندگی ...
دارم میرم تهران ،  ساعت 2 بامداد 93/01/28 پرواز داریم به سوی کربلا ...

دعا گوی همه شما عزیزان هستم ...




تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 | 14:23 | نویسنده : سپیده |
هی میخوام بیام از عید بنویسم یه برنامه پیش میاد نوروز نوشتم به عقب می افته !

20 فروردین 1393 عروسی خواهر دکتر سارا بود که خیلی خوش گذشت ، یعنی یکی از عروسی هایی بود

که هیچ وقت از یادم نمیره :)


طبق قرارمون با مریم و بهناز بعد از تموم شدن بیمارستانشون برنامه حرکتو گذاشتیم :

شب قبل که با مریم صحبت میکردم گفتم که باید ساعت 1 حرکت کنیم زودتر نمیتونم بیام چون پویانو باید از

مدرسه بگیرم و بمونم تا خواهرم بیان ! بعدم گفتیم با مینی بوس بریم تا رشت چون کلی تو راه خوش میگذره :)

مریم به بهناز نگفت که میخوایم با مینی بوس بریم و روز بعدش که بهناز شنید کلی استرس بهش وارد شد که

نهههههههههه دیر میشه و کی آماده بشیم و از این حرفا ( خدای استرسه این دختر ) .

واسه همین به بهناز پیشنهاد دادیم که تو با سواری برو ما بعد خودمونو میرسونیم :))))

ساعت 12:30 با مریم رسیدیم مدرسه پویان و کلی یاد بچگی کردیم و مریم میگفت چقدر دوست داشتم

معلمشون باشم و ...

بعد از اینکه پویانو گذاشتم خونشون با مریم حرکت کردیم سمت خونه ام ، با خونسردی تمام نهارمونو خوردیم

چایمونو نوشیدیم ، به فیس بوکامون سر زدیم و یه استراحت کوتاه ... ( حالا تو این مدت از تماس های خواهر

عروس و بهناز در امان نبودیم که میگفتن هنوزززززززززز راه نیافتادین ؟!!!! )

ساعت 3:30 عزم رفتن کردیم ، تو مینی بوس خیلی خوش گذشت کلی خندیدیم :)) همون اول که ته ماشین

نشستیم یه پسر بجه ی 3 ساله برگشت به من گفت : اینو چه گنده شدهههههههه !!! مریم ترکید از خنده

منم گفتم : خیلی وقته گنده شدم ! تو راه که باهامون دوست شده بود یه دفعه آدامسشو از تو دهنش درآورد

گرفت سمتم گفت : بخوووووووور من :/  آخه دهنیه نمیخوامش اون : برش دار   من : نمیخوام یه تازشو بده بهم

مامانش که شاهد مکالمه بود یه آدامس داد بهش که به من بده وقتی بهم آدامسو داد مریم آدامسو از دستم

قاپید :))))) بچه که دید مریم آداسو ازم گرفت و منم ادای آدمای ناراحتو درآوردم که دیدی آدامسمو ازم گرفت

میخواست بیاد مریمو بزنه :))))

رسیدیم رشت و میخواستیم تاکسی بگیریم که یهو بوی کباب به مشاممون خورد یه دفعه با هم گفتیم : کبااااااااب

یه دکه بودش که کباب میزد ، دو سیخ خوش گوشت بر بدن زدیم و راه افتادیم سمت خونه ی دکتر فائقه :))

( تو این مدتم بچه ها خودشونو کشته بودن مدام تماس میگرفتن که کجایین ؟!!! :)))   

تو مسیر خونه ی فائقه هم که اصفهانی صحبت کردنمون گرفته بود و از همه با لهجه اصفهانی آدرس میپرسیدیم !

رسیدیم خونه و آماده شدیم و پیش به سوی تالار ....

کلی رقصیدیم و شادی کردیم و به قول مریم بیشتر از عروس و داماد تو فیلم بودیم :)))





تاريخ : جمعه بیست و دوم فروردین 1393 | 20:37 | نویسنده : سپیده |
دوست داشتم قبل از اینکه هدف هامو بنویسم از تعطیلات عید بگم و اینکه کجا رفتم و چه کارایی کردم اما

به دلیل مسئله ای که برام پیش اومده و شاید درگیری ذهن من با خودشه ترجیح دادم که بیام و هدف های

امسالمو بنویسم تا یادم بمونه ...

1) لبخند زدن و فرو خوردن خشم ( که قبلا هم گفتم )

2) آنقدر ساده و مهربون نباشم که همه فکر کنن احمقم !

3) وقتی دنبال یه چیزی میرم دنبالشو بگیرم و حتما تمومش کنم ( زبان ، موسیقی و عکاسی )

4) دوره همی ها و رفت و آمدهای زیاد از حد ممنوع !!!

5) مطالعه ی بیشتر... ( حالا در هر زمینه ای )

6) فکر نکردن به موضوعات حاشیه ای و درگیر نکردن فکر و ذهنم برای چیزای بی ارزش !

7) ورزش کردن ( شده در حد پیاده روی ) در حدی که به ذهنم آرامش بده و تقویتش کنه ...

8) کوهنوردی :))))

دوباره میام ومینویسم انقدر که ملکه ی ذهنم بشه ...



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 | 18:25 | نویسنده : سپیده |
قربون خدا برم که براش کاری نداره زمستونو تو بهار بندازه ، هوا چنان سرد شده که توی اون 10 روز زمستونی

که برف باریده بود انقدر سرد نبودش !!! 

اکثر مسافرا کوله بارشونو جمع کردن و دارن میرن ، ترافیک بدی شده !!!


اینم یه عکس از بارون به همراه برف ( دقت کنید لطفا ) :

   



تاريخ : دوشنبه یازدهم فروردین 1393 | 18:1 | نویسنده : سپیده |
نمیدونم شاید عنوان مطلب ربطی نداشته باشه به چیزی که میخوام بنویسم ، شایدم ربط داشته باشه !

نمیدونم کجا دیدم ولی خوشم اومد و خواستم بنویسمش ...

از اونجای که یکی از دوستان خوب وبلاگ نویسم  یادداشت های ذهن دخترانه ی من قرار بوده اهداف امسالشونو

رو کاغذ بنویسن بنده هم مشتاق شدم که یه سری از هدف هامو بنویسم تا جلوی چشمام باشه و بدونم که

امسال باید دنبال چه چیزایی باشم و براشون تلاش کنم !!!

اما اونو تو یه پست دیگه مینویسم چیزی که الان میخوام بگم فقط یکی از اوناست که امیدوارم بتونم تو سال جدید

پیاده کنم اونم لبخند زدن و جلوی خشم خودمو گرفتنه :))


پی نوشت : دیگه نمیتونم بیشتر از این توضیح بدم چون یه نفر کنارم نشسته ( پویان ) و داره خفه ام میکنه

که نوبت منه میخوام بازی کنم :))





ادامه مطلب
تاريخ : شنبه نهم فروردین 1393 | 12:28 | نویسنده : سپیده |

یا مقلب القلوب و البصار 

یا مدبر اللیل والنهار 

یا محول الحول و الحوال 

حول حالنا الی احسن الحال 


گشت گرداگرد مهر تابناک 

ایران زمین 

روز نو آمد و شد شادی 

برون زندر زمین 

ای تو یزدان ، ای تو گرداننده 

مهر و سپهر 

برترینش کن برایم 

این زمان و آن زمان 


آمین ...




تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 | 19:25 | نویسنده : سپیده |
امسالت را با تکه های شکسته سال قبل شروع نکن 

امسال سال دیگری است 

امسالت را پر از حس خوب کن 

حس خوب یعنی کودک ماندن 

حس خوب یعنی تکرار روز تولد 

حس خوب یعنی گول نزدن وجدان 

حس خوب یعنی بخشیدن دیگران 

حس خوب یعنی برداشتن بار پیرزن همسایه 

حس خوب یعنی ایستادن روی ترازوی پیرمرد 

حس خوب یعنی نوازش دستان مادر 

حس خوب یعنی عاشق بودن 

و وقتی عاشقی که حالت خوب باشه 

و هر روز و هر ساعت و هر لحظه باور داشته باش 

که شاید فردایی نباشد 

پس حست را خوب کن، همین امروز ...




تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 | 0:7 | نویسنده : سپیده |
بیا در غروب آخرین سه شنبه سال برای گردگیری افکارمان :

آتشی بیافروزیم ، کینه هارا بسوزانیم ، زردی خاطرات بد را به آتش و سرخی عشق را از آتش بگیریم و

آتش نفرت را در وجودمان خاموش کنیم ...


چهار شنبه سوری مبارک ...

Gifs Animés flamme 51


بعدا نوشت : یعنی قصد کردم امسال به طور کاملا سنتی چادر سرم بزارم و رومو بپوشونم و برم

قاشق زنی :))

تازه کوزه ام میخوام بشکونم :)))


بعدا نوشت 2 : از آتیش پریدم ، کوزه هم شکوندم اما نه فال گوش وایستادم نه قاشق زدم ! خوب موقعیتش

جور نشد :))




تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 | 16:57 | نویسنده : سپیده |
دیگه من تا روز اول فروردین پشت فرمون نمی شینم :) فقط اول فروردیناااااا ! دیروز صبح زنگ زدم مطب

دندون پزشکم و برای غروب ساعت 6 وقت گرفتم ( چکاپ ) . بعد با خواهرم تماس گرفتم و گفتم که دارم

میام ، با وجود خستگی زیاد چون وقت گرفته بودم و به خواهرم قول خرید داده بودم نمیشد نرم !

اول رفتم خونه ی خودم و یه سری وسیله برداشتم و عکس رادیولوژی برای دندون پزشکی بعدم خونه ی

خواهرم. به علت شلوغی شهر نمیشد ماشین و بیرون برد البته قبلش یه دور زدیم و چون جای پارک پیدا

نکردیم برگشتیم ( آهنگ پت و مت لطفا ) .

ساعت 9 بود که خرید خواهرم تموم شد و برگشتیم خونشون ، خیلی اصرار کرد که شب بمونم و فردا

برگردم اما مرغ من یه پا داشت :))) ماشین و روشن کردم و یه یا علی و راه افتادم چشمتون روز بد نبینه

چندکیلومتر دور نشده بودم که دیدم ماشین خود به خود سرعتش کم شد ( دنده 4 سرعت 90 ) ! 

یه نگاه به چراغ بنزین انداختم دیدم بنزین داره ! از ترس این که ماشینی با سرعت نیاد و به من نزنه راهنما

زدم و کنار جاده خاموش کردم ، دوباره استارت زدم ، استارت میخورد اما روشن نمیشد :(  

بی خیال شدم ، نگاه به اطراف انداختم دیدم واویلا ( آخه نمیشد فقط 2 کیلومتر اونورتر خاموش میکردی ) .

 تو اون تاریکی یه مغازه ای چراغش سوسو میزد !



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 | 15:26 | نویسنده : سپیده |
نزدیک ساعت 12:30 بود تازه یه یه ربعی بود که سیده بودم خونه ، مریم تماس گرفت برای خداحافظی و اینکه

اگه خونم هستم  ساعتی بریم بیرون و با هم باشیم چون برای امروز بلیط گرفته و میخواد بره !!!!!!! تعجب کردم

گفتم : مگه قرار نبود سه شنبه برین ؟! گفت دکتر فلانی درمونگاه نیومده بود و ما هم تعطیل کردیم بیمارستانو !

داشتم آرزوی خوب میکردم براش که سال خوبی داشته باشه دیدم صداش درومده که ای بابا بدم میاد از این

تعارفات ! بعد گفتم باشه : ایشالله دکتر فلانی کارش جور شه بیاد ایران دستتو بگیره و ببره با خودش :)

 گفت : این شد !!! بعدم شروع کردیم از معایب عید گفتن مثلا : انقدر بدم میاد از روبوسی کردن اونم سه بار !

یا اینکه با توجه به سن و مدرک تحصیلی مبلغ عیدی نباید متفاوت باشه آیا ؟!

و...


پی نوشت : پشت فرمون بودم که برادر کوچیکه تماس گرفت گوشیو برداشتم گفت : من پشت سرتم !!!

یه جای خلوت نزدیک دست انداز ماشینشو نزدیک ماشین من آورد و دیدم به یه چیزی اشاره میده :))

منم با انگشت اشاره رو سینه ام زدم که کار منه :)))

حالا به چی اشاره میداد ؟!

چند روز پیش خواهرم مدرسه بود و تا بره دنبال پویان دیر میشد واسه همین از من خواست که برم دنبال

شازده اش ! منم دیر کرده بودم و رسیدم به کوچه مدرسه و خواستم بپیچم که بدنه ماشین خورد به دیوار !

چیز خاصی نشد با پولیش و یه کم چکش حله :))) !

( آخه صاحب ماشین که باباست به روم نیاورد که داداش کوچیکه ... عی باباااااا ) .



تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 | 21:48 | نویسنده : سپیده |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.