برگ برگ تقویم زندگی
از زمانی که دانشگاهمو تغییر دادم تا اومدن دعوت نامه اش چند ماهی طول کشید و فردا روزی هست که من دوباره باید برگردم به اون کشور سرد و همین مدت طولانی باعث شده که حالم مثل بار اولی باشه که رفتم . بخوام از حسم بگم ؟ دلم اینجاست چون خانواده ام هستن ولی واقعیتش از این سردرگمی و بی برنامه بودن خسته شدم و میخوام برم تا تمومش کنم . بار و بندیلو یه هفته ای هست بستم ولی خواهرم ، مونسم فردا میاد که برای بار آخر چک کنیم و وزنشون کنیم تا تو فرودگاه گرفتار نشم . تنها میرم ، خودم خواستم اینجوری دل کندن راحت تره . امشبم گنجیشک اومده پیشم تا شب آخری تنها نباشم . بارون میباره ،چه بارونی ! صداش آرامش بخشه برام و اضطرابمو کم میکنه .
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۲ساعت
21:24 توسط دُخی |
| Design By : Pichak |

