برگ برگ تقویم زندگی

پایان قرن 14 و آغاز قرن 15 بر همه ی شما مبارک باد ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۰ساعت 21:18 توسط دُخی |

از چند روز قبل قرار گذاشته بودیم تا با بچه های گروهمون برای تمدید ویزا بیایم دانشگاه ، الان چند ساعته معطل هستیم و گرسنه ! 

امروز صبح مادرم ویس داد که آمریکا و فرانسه از اتباعشون خواستن که خاک روسیه رو ترک کنن و نگرانم هستن و خواستن که بیام . بچه ها که میلی به برگشت ندارن و از نظر اونا روسیه قدرتمنده و هیچ اتفاقی نمی‌افته براش ، اما اینا که مهم نیست مهم اینه که با موسسه ای که از طریق اون اومدیم تماس گرفتیم و گفتن جنگ تو مرزها هست و اتفاقی نیوفتاده تو اوکراین و دعواهای داخلی هستش !!! گفتن که اگه بخواد اتفاقی بیوفته منم همراه بچه ها باید برم که به قول یکی از پسرای گروه غلط کرده اونموقع هر کسی به فکر جان خودشه ! حالا باید منتظر موند تا ببینیم چی میشه ، همینجوری به خاطر تمدید ویزا ۲ هفته باید بمونیم  ، امیدوارم اتفاقی نیوفته و جنگی نشه ...

نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند ۱۴۰۰ساعت 12:9 توسط دُخی |

یه ماه پیش همچین روزی رسیدم مسکو ، اون روز تا شب فقط دوندگی های اداری بود و آخر شب خسته و گشنه و عصبی رسیدیم خوابگاهی که اتاقشو دوست نداشتم که البته بعد از اینکه اعتراض کردیم نقاش آوردن و یه رنگ بهش زدن و حالا احساس میکنم از اتاق بقیه بچه ها بهترو دلباز تره و الان دوستش دارم ...

یه ماه گذشت از روزی که مریض شدم و تو راهرو خوابگاه اون قسمتی که برای مطالعه میز و صندلی گذاشتن سرمو گذاشتم رو میزو از ته دل گریه میکردم وهق هق میزدم ، نمیدونستم از دلتنگیه یا بیماری ...

یه ماه گذشت از اون روزی که رفتم مسجد میر و سر نماز از خدا خواستم کمکم کنه ...

یک ماهی که توش جنگ شد ، روسیه و اکراین و نگرانی بچه های کالج و ناراحتی و دلداری رزا که اتفاقی برای شما نمی‌افته و فرصتی ندارین تا امتحان و باید درس بخونین...

یه ماه زود گذشت و میدونم بقیه اش هم زودتر از اون چیزی که فکر کنم میگذره و از خدا میخوام باز هم مثل همیشه کمکم کنه دست پر به ایران برم ...

نوشته شده در جمعه ششم اسفند ۱۴۰۰ساعت 1:10 توسط دُخی |

امروز با رزا جونم کلاس داشتیم خیلی دوسش دارم و تو کلاساش نه استرس دارم و نه خسته میشم،  امروز تو تایم استراحت همه بچه ها بیرون رفته بودن از کلاس بغیر از گروه ۴ نفره ما ، زهرا دلش گرفته بود و یه آهنگ غمگین گذاشت که صدای هممون درومد که آخه چیه میزاری بعد من شروع کردم رو میز ضرب گرفتن و اهنگ لیلا فروهر خوندن و فاطی یاسوجی هم شروع کرد رقصیدن در همین حین رزا جونم رسید و می‌خندید ما سکوت کردیم گفت اهنگ فارسیه گفتیم آره و گفت بخونین بچه ها هم گفتن دخی بخون و منم با صدای گرفته ام که هنوز خوب نشده از دوره سرماخوردگی خوندم و رزا هم لبخند میزد قربونش برم، تازه به دوستامم میگفت همراهیش کنین ❤ حسن ختام کلاس هم دید بچه ها خسته هستن گفت یه آهنگ فارسی بزارید و بخونین کل کلاس ، بچه ها هم کم لطفی نکردن و اهنگ نامهربون فتانه رو گذاشتن 😄 

از کلاس که بیرون اومدیم به فاطی یاسوجی گفتم چقدر سیستم آموزشی متفاوته ...

نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند ۱۴۰۰ساعت 18:36 توسط دُخی |


آخرين مطالب
» دلتنگی ...
» سال ۱۴۰۵ خورشیدی مبارک ...
» 9  اسفند ...
» ...
» چهل سالگی ...
» پویانم ...
» ...
» دست و دلم به هیچ کاری نمیره ...
» نوروز مبارک ...
» چی شد که هوا اینطوری شد ...
Design By : Pichak