برگ برگ تقویم زندگی
نمیدونم ۱۶ روزه یا ۱۷ روزه که برگشتم مسکو کلاسا انقدر فشرده تکالیف سخته که روزا از دستم در رفته . فقط دیروز که شنبه بود و تعطیل یه گروه از بچه هارو دیدم اونم به خاطر اینکه فاطی و اردی داشتن میرفتن یه شهردیگه، شهری که با پرواز ۸ ساعت طول میکشه تا بهش برسن . فاطی رفته بود هتل و اردی اومد تو هاستلی که من موقت زندگی میکنم. دیروز درس نخوندم دلم خواست با بچه ها باشم و خوش بگذرونم و خوش گذشت اما امان از وقتی که موقع خداحافظی شد ، فاطیو بغل کردم و براش آرزوی موفقیت کردم تو چشامون اشک بود . وقتی دور شدم ازشون اشکم تبدیل به بارون شد. اما امروز ، تو آشپزخونه هاستل که جای درس خوندنمه نشستم اردی اومد لبخند میزنم و از فرصت استفاده میکنم و ازش مبحث درسی که متوجه نمیشم سوال میپرسم و مثل همیشه چقدر واضح و خوب توضیح میده . میگه اگه دیگه سوالی نداری کم کم آماده بشم و برم و باز غم میشینه رو دلم و اشک میشینه رو چشام.
| Design By : Pichak |

