برگ برگ تقویم زندگی

از صبح کلاس شیمی داشتم و هنوز دارم سر کلاس نشستم استاد منتظره تا بقیه بچه ها که زنگ نهار رفتن بیرون ، برگردن تا درسو شروع کنه ...

 

نوشته شده در شنبه سی ام بهمن ۱۴۰۰ساعت 13:0 توسط دُخی |

سر کلاس زیست شناسی هستم و ده دقیقه وقت استراحت و به قول اساتید روس تنفس با خواهرم که رفته بودن پیش غوره خان تماس گرفتم و کلی قربون صدقه اش رفتم . خانم برادرم میگفت فقط جای تو خالیه ...

نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۰ساعت 11:27 توسط دُخی |

صبح تو کلاس نشسته بودم دیدم مامانم تو واتس آپ وویس داده که غوره داره بدنبال میاد و برادرت تماس گرفت که الان بیمارستانیم ، کلاسم تموم شد ، با برادرم تماس گرفتم و حال خانومشو پرسیدم که صداش زدن و خداحافظی کرد با مادرم تماس تصویری گرفتم حین صحبت گفت برادرت تماس گرفته قطع نکن ببینم بچه بدنیا اومد یا نه که متوجه شدم جناب غوره بلاخره ساعت ۴:۳۰ بدنیا اومد ❤ و حال امروز منو ساخت. یه عکس هم از جناب غوره فرستادن که خیلییی کوچولوئه حالا فردا که مامانش مرخص بشه تماس میگیرم و یه دل سیر میبینمش ...

خدایا شکرت بابت همه چی ❤

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۰ساعت 18:40 توسط دُخی |

امروز تا اومد دلم تنگ بشه نشستیم درس خوندیم با بچه ها  و بعد از ظهری زدیم بیرون از خوابگاه و اطراف خوابگاه گردش کردیم باشگاه خوابگاه که رایگان هم بود اتفاقا دیدیم و شبم مهمون دعوت کردیم تو اتاقمون و الان نیم ساعتی که مهمونا رفتن ، لباسامو گذاشتم تو لباسشویی طبقه پایین و داره شسته میشه و منتظرم بعد از شسته شدنشون بزارم تو خشک کن و بعد آماده بشم  برا خواب ... 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۰ساعت 23:3 توسط دُخی |

امروز خوب شروع شد تونستم بعد ۱۵ روز یه خورشت قیمه درست کنم که طعمش به خوشمزگی قیمه هایی که تو ایران درست میکردم نشد چون ربش طعم سس میداد و ادویه هاشونم به خوش طعمی ادویه های ایران نیست اما بازم بهتر از هیچی بود اما از بعداز ظهر بازم اون حس دلتنگی لعنتی اومده سراغم و معمولا وقتی ظهرها چرت نیمروزی میزنم اینطور میشه به خودم قول داده بودم نخوابم ولی خیلی خسته بودم و همون چرت ۳۰ دقیقه ای حالمو بد کرده و منتظر یه فرصت برا گریه کردنم ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۰ساعت 20:1 توسط دُخی |

الان که مینویسم سر کلاس شیمی هستم و همچنان متوجه نمیشم استاد دو زبانمون چی میگه چون لهجه اش طوریه  که نه روسیشو میفهمم نه انگلیسیشو ...

نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۰ساعت 12:41 توسط دُخی |

از صبح تا یکساعت پیش کلاس داشتم ، نهارو شب قبل درست کرده بودم و مشکلی نبود .امروز کلاس زیست شناسی بود و تا اینجا بد نبود و فعلا فقط مشکلم  تو شیمی هست که فردا دارم و باید ویدئو آموزشی ببینم .

نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۰ساعت 15:59 توسط دُخی |

هم چنان کلاس داریم و البته که حالم خیلی بهتره ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۰ساعت 9:32 توسط دُخی |

اومدیم کتابخونه درس بخونم دیدیم کم کم کل کلاس اومدن تو کتابخونه ، ماشاالله همه درس خون . حالم بهتر شده خداروشکر و فقط گلوم به مقداری درد میکنه. 

امروز کلاس زبان خیلی خوب بود استادم رزا واقعا تسلط داشت و کاملا مشخص بود که تسلط داره به یاد دادن زبان به خارجی ها .

نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۰ساعت 20:50 توسط دُخی |

همچنان سرفه میکنم و خسته ام از سرفه های مکرر ...

نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۰ساعت 0:25 توسط دُخی |

همچنان مریضم و کلافه درس هم هنوز نخوندم...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۰ساعت 15:38 توسط دُخی |

انقدر سرفه کردم که خلط خونی درمیاد از سینه ام ، سرماخوردگی و یا هر کوفت دیگه پدر منو درآورده ...

نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۰ساعت 13:0 توسط دُخی |

امروز کلاس شیمی برگزار شد هرچند همه بچه ها درگیر بودن و سرما خوردن و یکی از بچه های گروه رفت صحبت کنه که اگه میشه کلاس نباشه و مخالفت کردن و گفتن هر کی که مریضه نیاد ، باز کلاس تشکیل شد و من و دو تا از بچه ها که خیلی وقته با شیمی سر و کار نداشتیم متوجه نبودیم و مثل آدمای مسخ شده فقط به تخته نگاه و نت برداری میکردیم بقیه متوجه شدند که استاد چی میگه و ما هیچ مد نگاه ... بعد کلاس به استاد گفتم و گفت مشکلی نیست و فقط ازشون خواستم بگن چه مباحثی هستش و بهمون گفتن که چه مبحثی از شیمی بخونیم .

 کلاس ۹ شروع شد و ۲:۳۰ تموم شد و ما خسته و گرسنه و ناامید در حالی که سعی میکردیم همو آروم کنیم و انگیزه بدیم به اتاقمون برگشتیم . خدااااا خودت کمکمون کن .

نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۰ساعت 17:32 توسط دُخی |

۱۱ روز از اومدنم میگذره و سه روزه سرما خوردم و یکی دیگه از هم اتاقی هامم مثل منه و سرما خورده ، میگفتن دیشب تو خواب هذیون میگفتی . بچه ها میگن او میدونه و تلاش دو سالم برای مریض نشون بی نتیجه موند . صبحانه تخم مرغ آب‌پز خوردم با چایی دارچین و عسل و یه ذره راه گلوم باز سده تما سردمه و خودمو تو پتو قنداق پیچ کردم . خدا کنه زودتر خوب بشم .

پ.ن : امروز آبروم رفت چون بعد از خواب بعد از ظهری با یه حالت بد بیدار شدم و رفتم تو راهرو خوابگاه و با تمام وجود گریه کردم یکی از بچه های سال بالایی ایرانی که اونجا بود مدام میگفت حالتون خوبه منم عر میزدم که دلم تنگه حالم خوب نیست و اونم میگفت بخدا ما هم اینطور بودیم بنده خدا و رفت تا با یکی از همکلاسی هام تماس بگیره که بیاد منو آروم کنه و از اونور فکر کنم صدای گریه منو بکی دیگه از پسرا شنیده لود حتی اومده بود کنارم و من ندیده بودمش چون بعد که برای دم کردم دمنوش رفتن آشپزخونه دیدمش و به من گفت بهترین منم با خنده گفتم شما از کجا میدونین گفت من اونون پیشت و تو متوجه نشدی ، بهش میگم احمد یه مدت بیا با هم رودرو نشیم من خجالت میکشم و میگه نه بابا برا هممون پیش اومده .مریضی ضعیفم کرده وقتی با بهناز تماس گرفتم و حرف زدم و گریه کردم آروم شدم . از اونور بکی از دخترای تماس گرفت و حالم پرسید و کلی خجالت کشیدم چون تو راه یکی ۲۸ تا ۲۰ سال هستن و من با اینکه یه دهه از خانواده تم جدا زندگی میکردم کم آوردم. خدا خودش کمکم کنه .

نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن ۱۴۰۰ساعت 10:10 توسط دُخی |

ده دوز از اومدنم به مسکو میگذره،  امروز کلاس زبان روس داشتیم  و فردا تعطیلیم و باید بشینم درس بخونم .

غروب که میشه مثل غروب های شب جمعه هستش   دلگیر تو خوابگاه . 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۰ساعت 19:55 توسط دُخی |

از روزی که اومدم روسیه ۹ روزی میگذره و من تو کتابخونه دانشگاه نشستم و به طرز وحشتناکی بغض دارم و حالم بده . سرما خوردگی هم مزید بر علت شده ...

دلم تنگ شده برای گنجیشکم .

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۰ساعت 18:57 توسط دُخی |


آخرين مطالب
» داچا ...
» دلتنگی ...
» سال ۱۴۰۵ خورشیدی مبارک ...
» 9  اسفند ...
» ...
» چهل سالگی ...
» پویانم ...
» ...
» دست و دلم به هیچ کاری نمیره ...
» نوروز مبارک ...
Design By : Pichak