برگ برگ تقویم زندگی
از صبح کلاس شیمی داشتم و هنوز دارم سر کلاس نشستم استاد منتظره تا بقیه بچه ها که زنگ نهار رفتن بیرون ، برگردن تا درسو شروع کنه ... سر کلاس زیست شناسی هستم و ده دقیقه وقت استراحت و به قول اساتید روس تنفس با خواهرم که رفته بودن پیش غوره خان تماس گرفتم و کلی قربون صدقه اش رفتم . خانم برادرم میگفت فقط جای تو خالیه ... صبح تو کلاس نشسته بودم دیدم مامانم تو واتس آپ وویس داده که غوره داره بدنبال میاد و برادرت تماس گرفت که الان بیمارستانیم ، کلاسم تموم شد ، با برادرم تماس گرفتم و حال خانومشو پرسیدم که صداش زدن و خداحافظی کرد با مادرم تماس تصویری گرفتم حین صحبت گفت برادرت تماس گرفته قطع نکن ببینم بچه بدنیا اومد یا نه که متوجه شدم جناب غوره بلاخره ساعت ۴:۳۰ بدنیا اومد ❤ و حال امروز منو ساخت. یه عکس هم از جناب غوره فرستادن که خیلییی کوچولوئه حالا فردا که مامانش مرخص بشه تماس میگیرم و یه دل سیر میبینمش ... خدایا شکرت بابت همه چی ❤ امروز تا اومد دلم تنگ بشه نشستیم درس خوندیم با بچه ها و بعد از ظهری زدیم بیرون از خوابگاه و اطراف خوابگاه گردش کردیم باشگاه خوابگاه که رایگان هم بود اتفاقا دیدیم و شبم مهمون دعوت کردیم تو اتاقمون و الان نیم ساعتی که مهمونا رفتن ، لباسامو گذاشتم تو لباسشویی طبقه پایین و داره شسته میشه و منتظرم بعد از شسته شدنشون بزارم تو خشک کن و بعد آماده بشم برا خواب ... امروز خوب شروع شد تونستم بعد ۱۵ روز یه خورشت قیمه درست کنم که طعمش به خوشمزگی قیمه هایی که تو ایران درست میکردم نشد چون ربش طعم سس میداد و ادویه هاشونم به خوش طعمی ادویه های ایران نیست اما بازم بهتر از هیچی بود اما از بعداز ظهر بازم اون حس دلتنگی لعنتی اومده سراغم و معمولا وقتی ظهرها چرت نیمروزی میزنم اینطور میشه به خودم قول داده بودم نخوابم ولی خیلی خسته بودم و همون چرت ۳۰ دقیقه ای حالمو بد کرده و منتظر یه فرصت برا گریه کردنم ... الان که مینویسم سر کلاس شیمی هستم و همچنان متوجه نمیشم استاد دو زبانمون چی میگه چون لهجه اش طوریه که نه روسیشو میفهمم نه انگلیسیشو ... از صبح تا یکساعت پیش کلاس داشتم ، نهارو شب قبل درست کرده بودم و مشکلی نبود .امروز کلاس زیست شناسی بود و تا اینجا بد نبود و فعلا فقط مشکلم تو شیمی هست که فردا دارم و باید ویدئو آموزشی ببینم . هم چنان کلاس داریم و البته که حالم خیلی بهتره ... اومدیم کتابخونه درس بخونم دیدیم کم کم کل کلاس اومدن تو کتابخونه ، ماشاالله همه درس خون . حالم بهتر شده خداروشکر و فقط گلوم به مقداری درد میکنه. امروز کلاس زبان خیلی خوب بود استادم رزا واقعا تسلط داشت و کاملا مشخص بود که تسلط داره به یاد دادن زبان به خارجی ها . همچنان سرفه میکنم و خسته ام از سرفه های مکرر ... همچنان مریضم و کلافه درس هم هنوز نخوندم... انقدر سرفه کردم که خلط خونی درمیاد از سینه ام ، سرماخوردگی و یا هر کوفت دیگه پدر منو درآورده ... امروز کلاس شیمی برگزار شد هرچند همه بچه ها درگیر بودن و سرما خوردن و یکی از بچه های گروه رفت صحبت کنه که اگه میشه کلاس نباشه و مخالفت کردن و گفتن هر کی که مریضه نیاد ، باز کلاس تشکیل شد و من و دو تا از بچه ها که خیلی وقته با شیمی سر و کار نداشتیم متوجه نبودیم و مثل آدمای مسخ شده فقط به تخته نگاه و نت برداری میکردیم بقیه متوجه شدند که استاد چی میگه و ما هیچ مد نگاه ... بعد کلاس به استاد گفتم و گفت مشکلی نیست و فقط ازشون خواستم بگن چه مباحثی هستش و بهمون گفتن که چه مبحثی از شیمی بخونیم . کلاس ۹ شروع شد و ۲:۳۰ تموم شد و ما خسته و گرسنه و ناامید در حالی که سعی میکردیم همو آروم کنیم و انگیزه بدیم به اتاقمون برگشتیم . خدااااا خودت کمکمون کن . ۱۱ روز از اومدنم میگذره و سه روزه سرما خوردم و یکی دیگه از هم اتاقی هامم مثل منه و سرما خورده ، میگفتن دیشب تو خواب هذیون میگفتی . بچه ها میگن او میدونه و تلاش دو سالم برای مریض نشون بی نتیجه موند . صبحانه تخم مرغ آبپز خوردم با چایی دارچین و عسل و یه ذره راه گلوم باز سده تما سردمه و خودمو تو پتو قنداق پیچ کردم . خدا کنه زودتر خوب بشم . پ.ن : امروز آبروم رفت چون بعد از خواب بعد از ظهری با یه حالت بد بیدار شدم و رفتم تو راهرو خوابگاه و با تمام وجود گریه کردم یکی از بچه های سال بالایی ایرانی که اونجا بود مدام میگفت حالتون خوبه منم عر میزدم که دلم تنگه حالم خوب نیست و اونم میگفت بخدا ما هم اینطور بودیم بنده خدا و رفت تا با یکی از همکلاسی هام تماس بگیره که بیاد منو آروم کنه و از اونور فکر کنم صدای گریه منو بکی دیگه از پسرا شنیده لود حتی اومده بود کنارم و من ندیده بودمش چون بعد که برای دم کردم دمنوش رفتن آشپزخونه دیدمش و به من گفت بهترین منم با خنده گفتم شما از کجا میدونین گفت من اونون پیشت و تو متوجه نشدی ، بهش میگم احمد یه مدت بیا با هم رودرو نشیم من خجالت میکشم و میگه نه بابا برا هممون پیش اومده .مریضی ضعیفم کرده وقتی با بهناز تماس گرفتم و حرف زدم و گریه کردم آروم شدم . از اونور بکی از دخترای تماس گرفت و حالم پرسید و کلی خجالت کشیدم چون تو راه یکی ۲۸ تا ۲۰ سال هستن و من با اینکه یه دهه از خانواده تم جدا زندگی میکردم کم آوردم. خدا خودش کمکم کنه . ده دوز از اومدنم به مسکو میگذره، امروز کلاس زبان روس داشتیم و فردا تعطیلیم و باید بشینم درس بخونم . غروب که میشه مثل غروب های شب جمعه هستش دلگیر تو خوابگاه . از روزی که اومدم روسیه ۹ روزی میگذره و من تو کتابخونه دانشگاه نشستم و به طرز وحشتناکی بغض دارم و حالم بده . سرما خوردگی هم مزید بر علت شده ... دلم تنگ شده برای گنجیشکم .
| Design By : Pichak |

