برگ برگ تقویم زندگی
۱۱ روز از اومدنم میگذره و سه روزه سرما خوردم و یکی دیگه از هم اتاقی هامم مثل منه و سرما خورده ، میگفتن دیشب تو خواب هذیون میگفتی . بچه ها میگن او میدونه و تلاش دو سالم برای مریض نشون بی نتیجه موند . صبحانه تخم مرغ آبپز خوردم با چایی دارچین و عسل و یه ذره راه گلوم باز سده تما سردمه و خودمو تو پتو قنداق پیچ کردم . خدا کنه زودتر خوب بشم . پ.ن : امروز آبروم رفت چون بعد از خواب بعد از ظهری با یه حالت بد بیدار شدم و رفتم تو راهرو خوابگاه و با تمام وجود گریه کردم یکی از بچه های سال بالایی ایرانی که اونجا بود مدام میگفت حالتون خوبه منم عر میزدم که دلم تنگه حالم خوب نیست و اونم میگفت بخدا ما هم اینطور بودیم بنده خدا و رفت تا با یکی از همکلاسی هام تماس بگیره که بیاد منو آروم کنه و از اونور فکر کنم صدای گریه منو بکی دیگه از پسرا شنیده لود حتی اومده بود کنارم و من ندیده بودمش چون بعد که برای دم کردم دمنوش رفتن آشپزخونه دیدمش و به من گفت بهترین منم با خنده گفتم شما از کجا میدونین گفت من اونون پیشت و تو متوجه نشدی ، بهش میگم احمد یه مدت بیا با هم رودرو نشیم من خجالت میکشم و میگه نه بابا برا هممون پیش اومده .مریضی ضعیفم کرده وقتی با بهناز تماس گرفتم و حرف زدم و گریه کردم آروم شدم . از اونور بکی از دخترای تماس گرفت و حالم پرسید و کلی خجالت کشیدم چون تو راه یکی ۲۸ تا ۲۰ سال هستن و من با اینکه یه دهه از خانواده تم جدا زندگی میکردم کم آوردم. خدا خودش کمکم کنه .
| Design By : Pichak |

