برگ برگ تقویم زندگی
امروز گنجیشک خان میگفت خاله هر چی تو قلبت بگی من میشنوم😍 وارد مطب شدم و برگه ای که منشی اطلاعاتمو نوشته بود به دکتر دادم، دکتر داشت برگرو نگاه میکرد و منم آماده بودم برای گفتن شرح حال که دکتر گفت خانم ص شما 35 سالتونه؟ اصلا بهتون نمیاد!!! و من رو ابرا بودم، فراموش کردم هر چی درد و ناراحتیه، حال خوبم قابل توصیف نبود میخواستم بگم که مراقب کلماتی که روزانه بکار میبریم باشیم، گاهی اوقات معجزه میکنن... 10 ساله اومدم شهری که فاصله اش با خونه پدریم 25 کیلومتر هستش، تو این چند سال هیچ وقت موقع تحویل سال پیش پدر و مادرم نبودم تا امسال اونم به این خاطر که شاید سال بعد پیششون نباشم! شهری که توش بودمو دوست نداشتم ، اما گردش تو بازار و خرید از مغازه ها و آدم هایی که با اینکه خیلی وقت بود منو ندیده بودن و فکر میکردم پشت ماسک هم منو نمیشناسن در صورتی که با لبخندشون یا آوردن نام خانوادگیم داشتن به من میگفتن که شناختیم یه حس خوبی به من داد، دلمو قلقلک داد، نمیدونم دلتنگی بود یا هرچی ولی حس خوبی بود. من دلمو جایی جا گذاشتم که عزیزان اونجا هستن، جایی که توش کلی خاطرات خوب دارم... ای دریغ ازتو اگر چون گل نرقصی با نسیم ای دریغ از من اگرم مستم نسازد آفتاب ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار گر نکوبی شیشه غم را به سنگ هفت رنگش میشود هفتاد رنگ...
میخواستم بگم دکتر من برم دیگه خوب شدم 
| Design By : Pichak |

