برگ برگ تقویم زندگی
یه ماه پیش همچین روزی رسیدم مسکو ، اون روز تا شب فقط دوندگی های اداری بود و آخر شب خسته و گشنه و عصبی رسیدیم خوابگاهی که اتاقشو دوست نداشتم که البته بعد از اینکه اعتراض کردیم نقاش آوردن و یه رنگ بهش زدن و حالا احساس میکنم از اتاق بقیه بچه ها بهترو دلباز تره و الان دوستش دارم ... یه ماه گذشت از روزی که مریض شدم و تو راهرو خوابگاه اون قسمتی که برای مطالعه میز و صندلی گذاشتن سرمو گذاشتم رو میزو از ته دل گریه میکردم وهق هق میزدم ، نمیدونستم از دلتنگیه یا بیماری ... یه ماه گذشت از اون روزی که رفتم مسجد میر و سر نماز از خدا خواستم کمکم کنه ... یک ماهی که توش جنگ شد ، روسیه و اکراین و نگرانی بچه های کالج و ناراحتی و دلداری رزا که اتفاقی برای شما نمیافته و فرصتی ندارین تا امتحان و باید درس بخونین... یه ماه زود گذشت و میدونم بقیه اش هم زودتر از اون چیزی که فکر کنم میگذره و از خدا میخوام باز هم مثل همیشه کمکم کنه دست پر به ایران برم ...
| Design By : Pichak |

